پنجشنبه ۴ فوریهٔ ۲۰۱۰

تو گشوده دستی

چه گشوده دستی که مرا از خویشتن خود برخوردار می کنی.
چگونه می توان تو را نستود, هنگامی که آسمان را به زمین می آوری و در نوشیدن قهوه ای تلخ به من می نمایی. چه گشوده دستی که مرا هم سخن می کنی و با شیرینی واژه هایی که می آفرینی همراه می سازی. این هنر توست که رازهای ناخودآگاه مردی چو مرا در تاریکی شب, روشنی می بخشی. بهشت!!! واژه ای است که با تو بودن, مرا از آن به خنده می اندازد. من کاهنان تنگ دست زشت اندیش زیادی را دیده ام که برخورداری از زمین را به آسمان وعده می دهند. حال آنکه تو برخورداری از آسمان را به زمین آوردی. چگونه می توان تو را نستود, هنگامی که مرا بی نیاز می سازی. تو گشوده اندیش و گشوده دستی

پنجشنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

پرسش من از چيستي است نه هستي

حكيمي را گفتند كه آيا خدا هست؟ پاسخ داد: به من بگوييد كه خدا چيست؟ هستن چيست؟ تا من يك پاسخ آري يا نه، براي پرسش شما فراهم سازم.
پرسش كنوني من از چيستي است نه هستي! در واقع پرسش از هستي، پرسش دوران نوجواني من بود، كه سپس به پرسش از چگونگي و اكنون به پرسش از چيستي تغيير يافته است. من دليلي براي هستن خود نمي خواهم، بر خلاف دكارت، كامو و ژيد؛ انديشيدن، سركشي كردن، و احساس كردن دليل بودن من نيست، بلكه اين هستن من است كه مرا وا مي دارد تا بينديشم؛ سركشي كنم و احساس كنم. بر اين باورم كه پرسش از هستن پرسشي انحرافي است.
همانند يك رياضيدان ساختي گرا معتقدم كه هستن چيزي نيست جز ساختن، و هستن پاسخ خود را از چيستن بدست مي آورد. نمي پذيرم كه با توصيف و وضع اصولي (همانند اصول براي كاردينالها) هستني برآورده شود. نمي پذيرم كه با يك بحث منطقي و براي فرار از تناقض هستني برآورده شود. به همين دليل، پرسش من از چيستي است. شناخت و معرفت با پاسخ آري يا نه به گزاره ها برآورده نمي شود، شناخت پاسخ به چيستي است.
مي خواهم به پرسشهاي بر جاي مانده از دوران كودكي بشر، خدا چيست؟ رستگاري چيست؟ رستاخيز چيست؟ و پرسشهاي جديدتر او چون شناخت چيست؟ هستن چيست؟ پاسخي نو بدهم.

سه‌شنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دفاع از راستي يا دفاع از هويت؟

انسانها از انديشه هاي و باورهاي متفاوتي دفاع مي كنند والبته اين دفاع حق آنها است . اما من امروز به نكته اي پي بردم كه اين دفاع كردن انواع دارد. گاهي يك انسان به اين علت از يك انديشه دفاع مي كند چون مي پندارد كه آن انديشه راست است، و گاهي ديگر از يك انديشه دفاع مي كند تنها به اين علت كه هويت او را شكل مي بخشد و شكست انديشه يعني فرو ريختن هويتش.
فرض كنيد ما به فرد (يا انديشه) خاصي ارادت داريم و به اين باور رسيده ايم كه او در راه راستي گام بر مي دارد. پس از مدتي اين باور(اين ارادت) بخشي از هويت ما خواهد شد. حال اگر عملي خلاف از آن فرد خاص ببينيم (يا ببينيم كه انديشه منجر به ستمگري شده است) براي ما دشوار خواهد بود كه از آن فرد دست بكشيم و شروع به دفاع از آن انديشه مي كنيم. اين دفاع، دفاع از راستي نيست بلكه دفاع از هويت است. براي يك انسان فرو ريختن نظام فكري وهويت بسيار گران تمام مي شود. شايد بتوان گفت كه حفظ هويت و نظام فكري براي بيشتر انسان ها از حقيقت و راستي مهمتر است.
بيشتر انسانهاي انديشمند، راست كردار و حقيقت جو، در آغاز به يك مكتب فكري تنها براي راستي و حق ملحق مي شوند و به اين دليل شروع به دفاع از آراي آن مكتب مي كنند. در دفاع از راستي انسانها بر خود مسلطند، نمي ترسند و خشونت نمي ورزند، شكست براي آنها معنايي ندارد، هدف راه را توجيه نمي كنند چون راستي خود راه است. چيزي وجود ندارد كه فرو ريختن آن، آنها را نگران كند.
اما با گذر چند سال مكتب فكري تبديل به هويت مي شود و اگر مكتب پس از مدتي به خلاف رفت و در راه راست گام بر نداشت، دفاع آن انديشمندان راست كردار- حقيقت جو ديگر براي دفاع از راستي نيست بلكه براي دفاع از هويت است. در دفاع از هويت، انسانها تاب خود را از دست مي دهند، هراس آنها را فرا مي گيرد، نگرانند و خشونت مي ورزند، بايد به هر ترتيبي از نظام فكري خود دفاع كنند، و هدف راه را توجيه مي كند. حتي اصول مكتب را زير پا مي گذارند و براي خود توجيه مي آورند، چون چيزي براي فرو ريختن وجود دارد.

پنجشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

آيا اسطوره ها راستگو هستند

اسطوره ها انديشه هاي دوران كودكي بشر است. همانطور كه انديشمندان كنوني با پرسشهاي زيادي روبرو هستند و براي پاسخ دادن به آنها مي كوشند. در كودكيِ بشر نيز، آن دسته كه مي انديشيدند سعي بر پاسخ پرسشهاي خود داشتند. براي نمونه يك پرسشي كه بشرِ كودك با خود مي انديشيد اين بود كه: " انسان از چه ساخته شده است؟" بشرِ كودك به خود پاسخ داد " انسان از خاك آفريده شده است".
در زماني كه بشر كودك اين پاسخ را فراهم كرد، او 4 عنصر اصلي آب، خاك، باد و آتش را مي شناخت و معتقد بود كه همه هستي از همين 4 عنصر ساخته شده است. از بين اين 4 عنصر، خاك را شبيه تر به جسم انسان مي ديد؛ پس پاسخ داد كه: انسان از خاك آفريده شده است.
در زمان كنوني، بشر بيشتر از 4 عنصر را مي شناسد، كافيست جدول عناصري مندليف را نگاه بيندازيد. اكنون اگر از بشر بپرسيد كه انسان از چه ساخته شده است ديگر نمي گويد كه از خاك آفريده شده است. خاك آتش نمي گيرد، اما انسان مي سوزد و از او يك ماده سياه رنگ باقي مي ماند.
تا اينجا با پاسخ بشرِ كودك مشكلي نداريم. من هم كه كودك بودم به پرسشها پاسخ هاي ساده مي دادم. به خاطر دارم كه يك ماشين جنگي پر از سرباز داشتم كه سربازهاي آن را گم كرده بودم. هر كس از من مي پرسيد كه: كو سربازها؟ من مي گفتم: رفتند به جنگ. اما اين پاسخ من دروغ نبود. من واقعا تصور مي كردم كه آنها به جنگ رفته اند، واكنون هم، هيچ به خاطر ندارم كه چگونه آنها را گم كردم.
مشكل با پاسخ بشر كودك وقتي رخ مي دهد، كه در طول تاريخ بسياري از پاسخ هاي كودك (براي آندسته اي كه نمي انديشند و ايستايي پيشه مي كنند) تقدس پيدا كرده اند و آوردن پاسخي نو خطر ارتداد را با خود به همراه دارد. براي مثال، وقتي گاليله گفت "زمين دور خورشيد مي چرخد" ، مي خواستند او را بسوزانند كه چرا پاسخ مقدس دوران كودكي بشر "خورشيد دور زمين مي چرخد" كه در كتابهاي مقدس ذكر شده بود را نفي مي كند. همچنين، پاسخ " انسان از خاك ساخته شده است" با اين تغيير كوچك كه "خدا انسان را خاك آفريده است" تقدس يافت.
اين تقدس دادن به پاسخ هاي انديشمندان دوران كودكي بشر، توسط كساني كه هرگز نمي انديشند، ما را بيچاره كرده است. بطوريكه كسي جرات ندارد پاسخهاي كودك در مورد خدا چيست؟ حاكميت حق كيست؟ عدالت چيست؟ آخر دنيا چيست؟ حقوق بشر چيست؟ و ... را با پاسخها نو جايگزين كند.

چهارشنبه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۰

عدل صفتی برای خداوند

آیا ضرورتی دارد که عدل به عنوان صفتی برای خداوند مطرح شود؟ ایرانیان عدل را صفتی برای خداوند در نظر می گیرند و آن را یکی از اصول عقاید خود می دانند. اما مذاهب اسلامی زیادی هستند که ضرورتی نمی بینند تا عدل را به عنوان یک صفت برای خدا مطرح کنند. شاید یک دفاع این مذاهب برای عدم مطرح کردن صفت عدل به صورت زیر باشد که:
اول باید معلوم کرد که جایگاهی که معنای عدل را مشخص می کند کجاست؟ عدل از نظر چه کسی؟ انسان یا خدا؟ وقتی می گوییم خدا عادل است, این عادل بودن را چه کسی باید تشخیص دهد انسان یا خدا؟
  • اگر جایگاه و ملاک تشخیص عادل بودن خود خداوند است که دیگر چه نیازی به در نظر گرفتن این صفت برای خدا داریم و خدا هر آنچه می کند عین عدل است خواه از نگاه انسانی عادلانه باشد خواه ناعادلانه, و این انسان است که باید دیدگاه خود را منطبق کند.
  • اگر جایگاه و ملاک تشخیص عادل بودن انسان است و عدالت مفهومی انسانی است آنگاه ما انسان ها خدا را محدود به صفتی کرده ایم که خود می خواهیم و این بی حرمتی به ساحت مقدس خداوند است.
در واقع نکته همین جاست که خداوند چیست و چه تصوری از آن داریم؟ اگر تصور از خداوند, یک پادشاه مطلقه همانند خدایان سامی باشد که هر آن آماده است تا انسان هایی که از دستور او سرپیچی می کنند را عذاب و انسانهایی که در فرمان او هستند, طواف می کنند و ذکر می گویند را پاداش دهد, آنگاه در نظر گرفتن صفت عدل برای اینچنین خداوند مطلق بی معنا و حتی محدود کننده است.
می توان گفت که به همین دلیل, بخشی از خاورمیانه که باورها و پیش اندیشه هایش ریشه در اسطوره های سامی دارد ضرروتی نمی بیند که عدل را به عنوان صفتی برای خداوند مطرح کند.
اما در اسطوره های ایرانی, خداوند یک پادشاه مطلقه نیست. چندی پیش الهی قمشه ای در یکی از سخنرانی هایش این را بیان کرد که خداوند در ادبیات ایرانی نیکی است و نه چیزی جز آن. نیکی (خدا) همان است که انسان, در راه آن گام بر می دارد و به پیش می رود. بی عدالتی با نیکی سازگا ر نیست و نیکی عدل را ایجاب می کند.

اعتقادات ما بر اسطوره های ما بنا شده اند

چندی پیش فیلم مستندی را از زندگی یک مرد آفریقایی مسلمان تماشا می کردم. مرد آفریقایی به تازگی صاحب فرزند شده بود و می خواست در گوش فرزند خود الله اکبر بگوید. گزارشگر از او خواست تا معنای کاری که می کند را توضیح دهد. مرد آفریقایی گفت که او باید در گوش کودک الله اکبر بخواند, پیش از آنکه ارواح و شیاطین پلید در گوش کودک ورد بخوانند و به این ترتیب فرزند او را تسخیر کنند. این گفته مرد مسلمان آفریقایی, من را به یاد دیدن فیلمی ازمراسم آیینی آفریقایی انداخت که جادوگر قبیله دور آتش می چرخید تا مردی را از تسخیر ارواح نجات دهد. هر فردی یک پیام را با توجه به پیش اندیشه هایی که دارد معنا و تفسیر می کند, و از پیش اندیشه های ناهمسان معناهای ناهمسان بر می خیزد. پیام اسلام هم وقتی به آفریقا رسید, مردم آفریقا, این پیام را با توجه به اسطوره های خود معنا کردند. پس پاسخ مرد آفریقایی کاملا طبیعی است. می خواهم بگویم ممکن است که مسلمانان به یک روش نماز بخوانند و در یک ماه روزه بگیرند, اما تصور و بینش آنها از مفاهیم اولیه چون خدا , رستاخیز , حکومت و ... ریشه در اسطوره های آنها دارد. یک مسلمان هندو با یک مسلمان ایرانی, با یک مسلمان عرب, با یک مسلمان آفریقایی در تصور این که خدا چیست؟ رستاخیز چیست؟ عدالت چیست؟ تفاوتهایی اساسی دارد.

یکشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

پرهام؛ گذر از اصالت اندیشه به اصالت انسان

در عهد باستان, در آیین ها و مذاهب سامی, رسم بود که برای خدای خود فرزندان خود را قربانی کنند. از نگاه مردم سامی, آیین و باورهای آنها اصیل تر از انسان ها بودند و قربانی کردن انسان برای اندیشه کاری پسندیده بود. اسطوره پرهام, در تاریخ تکامل انسانی, از اولین کوشش ها برای گذر از اصالت آیین و اندیشه به اصالت انسان است. پرهام برای قربانی کردن فرزند خود رفته بود. گوسفندی در آن نزدیکی بود. دیدن گوسفند سروشی را از ذهن پرهام گذراند که به جای فرزندش گوسفند را برای ادای آیین قربانی کند. پس از پرهام, انسان ها خود را از رنج قربانی شدن برای اندیشه رهاییدند. هر چند, ترس از نداشتن نظام فکری, آنها را در بردگی نگاه داشت.

فر ایزدی

همانطور که پیش از این نوشته ام, انسان در دوران پیش از فلسفه, باورهای و اندیشه ها خود را به زبان اسطوره نمایان می کرد. فر مفهومی در اسطوره های ایرانی است به معنای موهبت ایزدی که ایزد انسان را از آن برخوردار کند و سبب نیکبختی می شود. ایرانیان بر این باور بودند که پادشاه باید فر ایزدی داشته باشد و پادشاهی موهبتی است که بخشیده می شود. به همین دلیل, با آنکه در روم باستان, سزار توسط مجلس سنا انتخاب می شد, انتخابی بودن پادشاه برای ایرانیان قابل پذیرش نبود و با پیش اندیشه های اسطوره های آنها همخوانی نداشت. ایرانیان پاسخی برای اینکه فرد انتخابی چگونه می توانست از موهبت ایزدی برخوردار باشد نداشتند. شاید به همین دلیل باشد که پس از ظهور اسلام، ایرانیان (بر خلاف اعراب كه چنين اسطوره اي را نداشتند) حاضر به پذیرش خلافت ابوبکر و دو خلیفه بعد از او نشدند.
با این وجود ایرانیان اعتقاد داشتند که فر با بدی و غرور از پادشاه گسسته می شود و مشروعیت او از بین می رود. برای مثال جمشید و کیکاووس پادشاهان اسطوره ای هستند که به خاطر غرور و بدی فر از آنها جدا شد.

جمعه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰

راه و روشي براي بهتر شدن يا برچسبي براي پرستيدن

گاندي: " ديانت اسلام و مسيحيت را درست به اندازه كيش هندوي خودم حقيقي مي دانم. اما مذهب خودم كاملا راضيم مي كند. شامل آن چيزي است كه براي تكامل خود نياز دارم. دعاي هميشگي من آن است كه فرد مسيحي يا مسلمان، مسيحي يا مسلمان بهتري شود. معتقدم مورد پرسش خداوند قرار خواهيم گرفت و از ما مي پرسد اكنون چه هستيم، يعني چه عملي را انجام مي دهيم، نه آنكه چه برچسبي به خود مي زنيم."
(نشريه نقطه سرخط شماره 20، دي ماه 88، گاندي از خلال واژگان، محمود وحيدنيا)
دین راه و روشي براي بهتر شدن است یا برچسبی برای پرستیدن؟ كاهنان با استفاده از خودپرستي پيروانشان، با مهارتي عجيب، راه و روش بهتر شدن را به برچسبي براي پرستيدن و ريختن خون ديگران تبديل كرده اند.

چهارشنبه ۳۰ دسامبر ۲۰۰۹

گلستان كردن آتش

ما همه از يك چيز رنج مي بريم و آن هم پرستش بتهايي است كه خود مي دانيم ارزش پرستيدن ندارند. آيا به دست خود آيين ها و انديشه هايي ساخته ايم كه از ما قرباني مي خواهند؟ چگونه شده است كه انديشه ما به تخت نشسته است و ما به بردگي آن؟ آيا آييني ساخته ايم كه در آن نقش ها و پندارها بر خون ما انسانها برتري دارند. آييني كه در بين ما دشمني بيندازد خانه اهريمن است.
در چشمهاي ما خيره مي شوند و راست را ناراست مي نمايانند. در پشت ميله هاي دروگ و فريب فرياد مي زنيم، اما فريادرسي نيست! آفرينه! تنها به روز بازگشت به تو شادمانم. به روز نباشندگي، همچون قطره اي كه در دريا نيست مي شود.
پرهام من، تو آموختي كه روزگار قرباني كردن انسان براي انديشه گذشته است. پرهام، من زندگي مي كنم تا آتش نمرود (اين خانه اهريمن) براي تو گلستان شود. براي گلستان كردن آتش, نبايد آتش افروخت، آتش از آب و آرامش هراسان است. گلستان با آباداني و دوستي بدست مي آيد.

شنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹

سجده نكردن ابليس بر انسان

پيش از ظهور فلسفه، انسان دوران باستان رازها، انديشه ها و دلواپسي هاي ناخودآگاه خود را به زبان اسطوره بيان مي كرد. در آن دوران، نگرش انسان " به رابطه خويش با جهان" در اساطير خود را نمايان مي ساخت و هنوز نگرش فلسفي آغاز نشده بود. به بياني ديگر، در دوران پيش از فلسفه، به جاي ظهور فيلسوفان بزرگ، اسطوره نويسان بزرگ ظهور مي كردند و اسطوره زبان رايج بين انديشمندان آن دوران بوده است.
در اينجا مي خواهم بگويم كه اسطوره جهاني سجده نكردن ابليس بر انسان نتيجه چه انديشه ها و دلواپسي هايي از انسان دوران ديرينه است. در اين اسطوره ابليس حاضر به پذيرش انسانيت و انسان دوستي نمي شود. او خود را برتر از انسان مي داند و به دشمني با انسان مي پردازد. انسان آغازين به اين تفكر ضد انساني نام ابليس مي دهد و به انسانهايي كه نمي خواهند بر هم نوع خود (كه انسان است) كرنش كنند هشدار مي دهد كه ابليس در روان آنها خانه كرده است. كساني كه اين تفكر ضد انساني را در سر دارند گشوده انديشي را تاب نمي آورند و بذر كينه را در انسانها مي گسترند. ابليس كه در روان آنها خانه كرده است مي گويد: راه تو راسترين است و تنها يك راه راست وجود دارد، تو برگزيده ترين انساني و از ديگران بهتر مي داني. مبادا خواست انسانهاي ديگر را بپذيري و گشود انديشي پيشه كني كه دور از مقام تو است. در ذهن نمرود نيز ابليس خانه كرده بود، پرهام به او تفكر ضد انساني اش را گوشزد كرد و خواست كه خود را از اين بيماري رواني كهن رها سازد. بيماري كه خود را درمان نكند بايد منتظر پشه اي باشد كه با پستي او را از هستي ببرد. ابليس پنداري است كه انسان دوستي را خوار مي داند و مقام انسان را برده ي انديشه ها، آيين ها و اسطوره ها مي داند. حال آنكه انديشه ها، آيين ها و اسطوره ها را انسان ساخته است و نه انسان را انديشه.

چگونه يك نوشته قديمي را تفسير كنيم؟

فرض كنيد معناي متني از هزار سال پيش را مي خواهيد بفهميد. منظور از معناي متن اين است كه نويسنده آن چه هدفي از نوشتن آن متن داشته است. براي اين كه معنا را به درستي درك كنيد بايد موارد زير را در ذهن داشته باشيد
1- بررسي كنيد كه واژه هايي كه در متن بكار رفته اند در دوره نوشته شدن متن چه معنايي داشته اند، مردم آن زمان به چه منظوري اين واژه ها را ساخته و بكار مي بردند. دقت كنيد كه نويسنده مي خواسته است انديشه اش را منتقل كند و نمي توانسته است معنايي ديگر براي واژه ها لحاظ كرده باشد چون در آن صورت مردم چگونه متوجه سخنان او مي شدند. (بيشتر واژه هايي كه بكار مي بريم معناي كشاورزي در آنها نهفته است همچون رستگاري و رستاخيز كه از بن رستن مي آيد و دانايي كه هم خانواده دانه است)
2- نويسنده براي انتقال انديشه اش مجبور بوده است انديشه اش را به واژه هاي زمان خود بكاهد. همچنين او انديشه اش را در ظرف فرهنگ و علم زمان خود ريخته است. چه بسا اگر همان انديشه را همان نويسنده در زمان كنوني مي خواست بيان كند و از فرهنگ و علم روز استفاده كند جملات ديگري گفته مي شد. دقت كنيد كه انديشيدن مستقل از زبان است.
3- مردم در آنچه دوست دارند غلو مي كنند. ممكن است به علت علاقه به نويسنده در طول هزاران سال متن او از يك الگو واقعي و كاربردي به يك الگو براي پرستيدن تغيير شكل داده باشد. به همين علت فراموش نكنيد كه نوشته هاي منتقدين متن را نيز بخوانيد. نمي توان با نگاهي جزمي و پرستشگرانه معناي يك متن را درك كرد

جمعه ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹

قانون گذاري با نگاه افزايش كارايي

قانونگذاري را در نظر بگيريد كه مي­ خواهد براي يك سيستم اجتماعي قوانين و هنجارهايي را وضع كند.
قانونگذار بايد بتواند نشان دهد كه قوانيني كه او وضع مي كند كارايي سيستم را بالا مي برد،
و نتيجه سرخوردگي ها و خيالبافي هاي شبانه او نيست. مي­ توان قوانين را به دو نوع قوانين بازدارنده و قوانين تسهيل كننده تقسيم كرد.
قوانين بازدارنده: قوانيني هستند كه از ترس اينكه در صورت رعايت نكردن آنها وضعيت بدي اتفاق افتد وضع مي­ شوند، و محدوديتهايي را در انتخاب استراتژي براي عاملها ايجاد مي كنند.
قوانين تسهيل كننده: قوانيني هستند كه وضع مي­ شوند تا رسيدن به اهداف اجتماعي را تسريع كنند و تشويقهايي را براي عاملها در صورت انجام دادن استراتژهاي خاص در نظر مي گيرند.
قانونگذار ممكن است با توجه به شخصيت رواني كه دارد (گشوده انديش باشد يا تنگ نظر، اصل را بر پاكي داند يا گناه كاري) علاقه مند به يكي از اين انواع باشد. در منطقه جغرافيايي تولد من، نگاه به قوانين عمدتا بازدارنده است تا تسهيل كننده. يعني قوانين بيشتر وضع مي­ شوند تا از تخلف عاملها جلوگيري كنند و كمتر با اين ديد وضع مي­شوند كه رسيدن به هدفي اجتماعي را تسريع كنند.
براي مثال، من مي­ دانم كه كتابخانه يكي از دانشگاههاي بزرگ كشور در تابستان به دانشجويان كارشناسي كتاب امانت نمي ­دهد. استدلال كتابخانه اين است كه دانشجويان در تابستان كمتر به دانشگاه سر مي­ زنند و ممكن است مدت زماني كه كتاب در اختيار آنها مي­ ماند طولاني­تر از زمان مجاز شود. قانون­گذار با نگاه جلوگيري از تخلف، قانون وضع كرده است نه با نگاه اينكه آيا اين قانون كارايي سيستم را بالا مي برد يا نه؟ فرض كنيد كه با دادن اين تسهيلات در تابستان، از بين 100 دانشجو 99 نفر تخلف كنند و يك نفر در اثر استفاده از يك كتاب خوب بتواند در 5 سال آينده سودي به اجتماع برساند كه از ضرري كه متخلفين وارد كرده­ اند بيشتر باشد، آنگاه وضع اين قانون بازدارنده كارايي سيستم را پايين آورده است.
بسياري ديگر از قوانين آموزش عالي ما، از قوانين استفاده از فرصت­هاي مطالعاتي گرفته، رفتن به كنفرانس ها و كارگاه هاي بين المللي و ...، با عدم اعتماد به عاملها و با ديد بازدارندگي (نه با ديدگاه افزايش كارايي سيستم) وضع شده­ اند كه نكند عاملي بدنبال سو استفاده از فرصت ايجاد شده باشد.
در اينجا به قانون شمارگان مقالات نيز مي توان اشاره كرد كه در قسمت قوانين تسهيل كننده قرار مي گيرد؛ قانوني بد كه بدون در نظر گرفتن نوع مقاله و كيفيت آن، تنها به شمردن تعداد آنها براي ارزش گذاري استفاده مي كند. گذاردن اين قانون سبب شد كه مقاله هاي بي ارزش و گاه تقلبي زيادي (از منطقه جغرافيايي كه من در آن زندگي مي كنم) منتشر شود. من و دوستانم توانستيم يك مقاله دروغين-ساختگي را از مجله علمي كه بعد از وضع اين قانون مورد علاقه قرار گرفته بود، پذيرش بگيريم. وضع چنين قانوني عاملها را تشويق به انجام كارهاي سطحي و بي ارزش كرده است.
اينكه قانونگذار چه نوع قانوني (بازدارنده يا تسهيل كننده) وضع كند مهم نيست. مهم آن است كه قانونگذار بتواند اثبات كند كه قوانين وضع شده كارايي سيستم را بالا مي برد (البته بايد ويژگي هاي ديگري چون سازگاري، تصميم پذيري، عادلانه بودن، حسادت آزاد و ... نيز در نظر گرفته شود) براي اين منظور بايد منطق و روشي صوري تهيه ديد كه برهان افزايش كارايي را بتوان در آن ارائه داد. به عبارتي اين روش صوري عياري است براي سنجش اينكه كدام دسته از قوانين به دسته ديگر برتري دارد.
نقدها را بود آيا كه عياري گيرند
تا همه صومعه داران پي كاري گيرند

مردان گرز بدست

آغاز دوران كشاورزي بود. انسانها كم كم توانايي شكارچي بودن را با توانايي كاشتن و آباد كردن جايگزين مي كردند. اما مشکلی وجود داشت و آن اینکه دهكده ها را يورش حيوانات وحشي چون گرگها و خرسها تهديد مي كرد.
انسانها انديشيدند:
ما به اين تكامل رسيديم كه بهترين كار آباداني است، اما گرگها و خرسها آباداني كردن را نمي دانند و مي خواهند به شكار ما بپردازند. ما دوست نداريم به دوران گذشته باز گرديم. پس بهتر است گروهي از ما مسئول امنيت دهكده شود وبقيه به كشاورزي بپردازند.
به اين ترتيب گروهي از مردان گرز بدست گرفتند و قرار شد كه ديگران (مردان داس بدست) قسمتي از درآمد و محصول كشاورزي خود را به مردان گرز بدست كه ديگر فرصت كشاورزي نداشتند بدهند, تا بتوانند زندگي خود و خانواده خود را تامين كنند.
مردان گرز بدست با خرسها و گرگها مي جنگيدند و رشادتها زيادي از خود نشان مي دادند. تا آنكه روزي فرارسيد كه خرسها و گرگها به اعماق جنگل كوچ كردند و ديگر به مناطق زندگي انسانها نزديك نشدند. مردم دهكده به جشن و پايكوبي براي پيروزي پرداختند.
بعد از روز پيروزي يكي از بزرگترين پارادوكس هاي تاريخ انسانها خودنمايي كرد.
1- ديگر تهديدی از سمت حيوانات وحشي وجود نداشت، و مردان داس بدست دليلي براي آنكه سهمي از محصول خود را به گرز بدستان بدهند نداشتند.
2- از طرفی, مردان گرز بدست به جنگيدن عادت كرده بودند , برايشان كشاورزي دشوار بود و توانايي كشاورزي را ديگر نداشتند, يا حداقل به خوبي مردان داس بدست نداشتند.
مردان گرز بدست همانند گذشته براي دريافت سهم خود از درامد ديگران رفتند، اما با پاسخ منفي روبرو شدند. آیا پس از آن همه جنگیدن و زخم برداشتن, آنها گرسنه می ماندند؟
نه! صبح روز بعد رييس مردان گرز بدست تاجي بر سر گذاشت و خود را سلطان ناميد و تمام كوچه هاي ده توسط مردان او اشغال شد. جارچيان فرياد زدند:
سلطان بر تخت نشست. سرپيچي از فرمان هاي او از دست دادن زمين کشاورزی را در پي خواهد داشت. همه بايد به سلطان خراج بدهند.
3- مردان داس بدست به کشاورزی عادت کرده بودند, برایشان جنگیدن دشوار بود و توانایی شکار را دیگر نداشتند, یا حداقل به خوبی مردان گرز بدست نداشتند.
پس مردان داس بدست پذیرفتند که رعیت سلطان باشند و به این ترتیب نخستین سیستم ارباب-رعیتی بوجود آمد.
از آن پس, سلطان هر چند وقت یکبار, مردانش را به دشتهای اطراف ده می فرستاد و جارچیان فریاد می زدند که گرز به دستان به جنگ خرسها و گرگها رفتند. اما هیچکس هیچ خرس و گرگی را ندید و ترس مردم از دیدن گرز به دستان بیشتر از دیدن خرسها و گرگها بود.

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

توزیع اختیار

کیومرث به دنیا آمد. او تنها بود. تنها جاندار مختار در هستی که همه چیز دیگر بنده و برده او بود. در جهان 100 دستگیره بود که در دو حالت بالا و پایین تنظیم می شدند. با این 100 دستگیر کارکرد جهان معین می شد. کیومرث هر روز که ازخواب بر می خاست به خواست و اختیار خود این 100 دستگیره را به بالا یا پایین تنظیم می کرد. او مختار مطلق هستی بود, اما دردی سینه او را می فشرد. آن درد, درد تنهایی بود. کیومرث تنهایی را نمی شناخت چون تنها نبودن را تجربه نکرده بود. او نمی دانست که این درد و سیاهی شبانه که سینه او را سخت می فشارد از چیست؟ آن چیست که حتی مختار مطلق هستی بودن درمانی بر آن نمی باشد. یک شب, کیومرث دست در سینه خود برد تا خود را از درد رهایی بخشد و دنده ای از سینه خود کَند. دنده خودی از او شد و کیومرث او را به همسری گرفت. درد گم شد و کیومرث دانست که تنهایی چیست. اما کیومرث دیگر مختار مطلق جهان نبود. حالا کسی همانند کیومرث بر هستی قدم می گذاشت و باید اختیار را با او تقسیم می شد. زیرا اگرکیومرث به همسر خود اختیار نمی داد , همسر تبدیل به مجسمه ای سنگی می شد که بنده و برده ای بیش نبود, و درد تنهایی دوباره آغاز می گشت.
آیا برده ای؟ پس دوست نتوانی بود. آیا خودکامه ای؟ پس دوست نتوانی داشت (نیچه)
کیومرث و زن روزهای تنظیم دستگیره ها را بین خود تقسیم کردند و قرار شد که هر روز وقتی از خواب دل انگیز گرم با هم بودن بر می خیزند, روز در میان, یکی از آنها به خواست خود 100 دستگیره را تنظیم کند و دیگری بپذیرد.
هرگاه زن و کیومرث با هم می آمیختند تا بر سیاهی تنهایی چیره شوند, دنده ای از سینه آنها جدا می شد و خودی از آنها می گردید, و تنظیم دستگیره ها بین خودها توزیع می گردید. تا جایی که تعداد انسانها فزونی گرفت, هزاران هزار انسان. بطوری که به یک انسان در طول عمرش نوبت تنظیم بسیاری از دستگیره ها نمی رسید. فرار از سیاهی تنهایی, اختیار مطلق انسان را ناپدید کرده بود. خودها از خود می پرسیدند "آیا آنها موجوداتی مختار هستند؟"
آیا کار کیومرث درست بود که دنده ای از سینه خود جدا کرد؟
من دنده را از سینه خود جدا می کنم , دوستان زیادی می گیرم و اختیار خود را با شما تقسیم می کنم. دور نیست که خودکامه در شبی تاریک سینه اش آنقدر فشرده شود و شجاعت کیومرث را نداشته باشد که دنده ای از خود بکاهد و سیاهی تنهایی او را به چاه دوزخ بفرستد. من می خواهم در اجتماعی زندگی کنم که نه برده باشد و نه خودکامه.

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

وحي چيست؟

اين پرسش براي من باز است كه وقتي كه پيامبر اسلام مي گويد " من بشري هستم همانند شماكه به من وحي مي شود" منظور او از "يوحي" چيست؟
براي پاسخ به اين پرسش بايد بدانم كه مردم بت پرست عرب واژه "وحي" را به چه منظور و در چه مواردي به كار مي بردند؟ (مسلما واژه وحي را پيامبر اسلام به زبان عربي اضافه نكرده است و اين واژه قبل از اسلام هم در زبان عربي وجود داشته است. همچنين از آنجا كه از زبان براي ارتباط استفاده مي شود، نمي توان گفت كه پيامبر اسلام اين واژه را با معنا جديدي بكار برده است چون در آن صورت چگونه مردم منظور او را مي فهميدند. واژه ها در خود معنايي دارند كه ما براي انتقال نظر خود آن ها را انتخاب و استفاده مي كنيم.). در واقع من نمي دانم كه مردم عرب قبل از اسلام به چه منظوري و در چه مواردي از اين واژه استفاده مي كردند. به واژه نامه دهخدا مراجعه كردم در برابر واژه وحی نوشته شده است: "آواز مردم و جز آن که دراز و خفی باشد" همچنين "شتابي نمودن" براي مثال در حی علی الصلوة.
من هنوز نمي دانم كه وحي چيست. همچنين نمي دانم كه واژه عربي وحي چه رابطه اي با واژه فارسي سروش (كه از بن سرودن مي آيد و در شاهنامه از آن استفاده شده است) دارد.

پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹

رعیت یا شهروند

می توان از دو نوع رابطه بین افراد یک جامعه و حکومت نام برد

  • رابطه رعیت- اربابی و
  • رابطه شهروند-شهریاری.
در جوامع نوع اول به کار کردن فرد در جامعه خدمت گفته می شود و رعیت در برابر اربابِ تنگ اندیش مکلف است. در حالی که در جوامع نوع دوم, شهروند در برابر شهریار گشوده اندیش محق است.
رعیت مکلف است تا در جشن ها و گردهمایی های اجتماعی که ارباب ترتیب می دهد شرکت کند و به شیوه ای که ارباب می خواهد به پایکوبی وسرایندگی بپردازد. شهروند محق است تا جشن ها و گردهمایی های اجتماعی ترتیب دهد و به آنگونه که می خواهد به پایکوبی و سرودن در آن بپردازد.

شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹

در تصور شما خدا معادل حق است یا قدرت؟

در تصور مردم خدا چیست؟ آیا یک پادشاه قدرتمند تکیه زده بر تخت خود در آسمانها که انسان برده ای است که باید از صاحب امر خود که جانشین او بر روی زمین است اطاعت کند؟ یا انکه خداوند حق است؟ حق انسان های دیگر, حق درختان و طبیعت, حق آیندگان, حق زمان و هستی و ....
پرستش خدا به معنای قدرت بسیار آسان تر از پرستش خدا به معنای حق است. پرستشگر حق در هر لحظه باید هزینه بدهد. پرستشگر حق باید خود را در نظر نگیرد و در انجام هر کاری از منافع اقتصادی خود, فرزندان خود و حتی جان خود برای حق (راست داوری) بگذرد. اما پرستشگر قدرت با کرنش کردن, رکوع و سجود رفتن می تواند حق را دور بزند. منافع اقتصادی بدست بیاورد و جان خود را به سلامت بدر برد. فرض کنید در چند کوچه آنطرف تر از خانه شما حاکم بخواهد چند انسان را شکنجه بدهد. اگر پرستشگر قدرت باشید به خود و فرزندانتان می گویید آنها از راه اطاعت خارج شده اند پس باید در خانه نشست تا صاحب امر مال و جان ما را تهدید نکند, همانا آنچه خدا (که در تصور شما معادل قدرت است) می کند بهترین است. اگر پرستشگر حق باشید جان و مال خود را خطر می اندازید چون آنکس که در تصور خود خدا را معادل حق می داند به هزینه کردن عادت دارد از چوب دار که سهرودی و حلاج بر آن رفته اند نمی هراسد. پرستشگر قدرت هزینه کردن پرستشگر حق را حماقت می داند, چون پرستشگر قدرت خواهان بهشت و باغها و حوریان زیبا رویی است که اطاعت پذیری او را به آنها می رساند. پس چرا برای باغ در آینده باغ کنونی خود را به خطر بیندازد. حال آنکه پرستشگر حق خواهان جوشش در حق و نیستی در آن است.

تعادل در برابر عدالت

عدالت واژه ای موهومی, نتیجه خواستي آسماني است و تعادل واژه ای زمینی, نتیجه قبول واقعیت است. برقراری عدالت یک دروغ بزرگ است و ما انسان ها تنها می توانیم تعادل را برقرار کنیم.
فرد مجرم برای ایجاد تعادل در اجتماع مجازات می شود نه برای برقراری عدالت. قبیله ای را در نظر بگیرید که در آن مجازات قتل قصاص است. این مجازات برای آن است که سنگ روی سنگ بند بیاید و تعادل در قبیله برقرار بماند نه برای آنکه عدالت درباره فرد قاتل اجرا شود. چه بسا فقر و ظلمی که اجتماع از دوران کودکی تا زمان حال به او روا داشته است او را راضی به قتل انسان دیگری کرده باشد و اگر به دنبال مقصر باشیم تمام اعضای قبیله به نوعی در این قتل سهیم باشند. اما اعضا دیگر قبیله مجازات نمی شوند بلکه قاتل مجازات می شود تا این عمل بازدارندگی برای اعضای دیگر جامعه در برابر قتل ایجاد کند.
عدالت اقتصادی نیز یک دروغ بزرگ برای خودکامگان قدرت طلب است که دوست دارند از واژه های موهومی آسمانی استفاده کنند. آنچه باید از آن صحبت کرد تعادل اقتصادی است. در یک اجتماع باید تعادل اقتصادی برقرار باشد تا سنگ روی سنگ بند بیاید. دولتها با دریافت مالیات و باز توزیع ثروت این تعادل را ایجاد می کنند. ثروتمندی که بی ام و سوار می شود باید مالیات بدهد و این مالیات توسط دولت به افراد ضعیف جامعه منتقل شود تا بی ام و ثروتمند خط خطی نشود. من دوست دارم مالیات بدهم تا وقتی از روی پل عابر پیاده رد می شوم سرنگ تزریق هرویین را نبینم.
عدالت در واقعیت زمین وجود ندارد بلکه در وهم انسان به وجود می آید. زمین در زایش خود می تواند کودکی معلول را در یک خانواده فقیر به دنیا بیاورد و کودکی سالم را در یک خانواده ثروتمند. می تواند به شما بهره هوشی 140 بدهد و به دیگر بهره هوشی 90. زمین عدالت را نمی شناسد علاقه انسانی به تصور ایده آل و به-شت مفهوم عدالت را به وجود می آورد.

شنبه ۶ ژوئن ۲۰۰۹

قهرمان اشتباه می کند.

سریال های کره ای یانگوم و جومونگ بسیار زیبا روحیه مبارزه طلبی, کوشش , امیدواری, راست کرداری, و تسلیم ناپذیری یک انسان را به نمایش می کشند. اما نکته ای است که به نظر من نمی توان از آن صرف نظر کرد این است که هر فردی اشتباه می کند. در سریال جومونگ, من بخاطر نمی آورم که او هرگز تصمیمی اشتباه گرفته باشد. اگر دشواری برای او پیش می آید نه در نتیجه اشتباه او است بلکه در نتیجه بخت و اقبال است که از اختیار او خارج است. فراموش کردن این موضوع که قهرمانان هم تصمیم های نادرست می گیرند فرد قهرمان را به خواری می کشد.

یکشنبه ۱۲ آوریل ۲۰۰۹

بزها هوشمند و علف حلال

10 بز هوشمند در بیشه ای زندگی می کردند که تنها 10 متر مربع آن برای چریدن قابل استفاده بود. این بزهای هوشمند بر سر این 10 متر مربع می جنگیدند و با شاخ های خود همدیگر را زخمی می کردند. مدتی گذشت و بزها هوشمند به یک واقعیت پی بردند که:
  • اگر جنگیدن را ادامه دهیم نسل ما که بزهایی هوشمند هسیتم از بین می رود. اصل بقا, یعنی حفظ نسل, مهمترین و مقدس ترین اصل زندگی ما بزهای هوشمند است. پس باید چاره ای بیندیشیم.
بزها چاره ای اندیشدیدن و آن این بود که هر یک از ده بز یک متر مربع را مالک (خصوصی) شود و همه با هم تعهدی مقدس کنند که به علف همدیگر تجاوز نکنند و به روزی حلال (علف حلال) خود قناعت کنند. به این ترتیب صلح و آرامش بیشه را گرفت و نسل بزها به سرعت (به علت نبود جنگ) افزایش یافت. بزها تولید مثل می کردند و هر بزی از پدرخود قسمتی از چراگاه را به ارث می برد. تا اینکه تعداد بزها به 1000 رسید و علفی که در یک سانتیمتر مربع یافت می شد برای زندگی یک بز کافی نبود و اگر هر بزی تنها به یک سانتیمتر قناعت می کرد همه بزها نابود می شدند و نسل بزهای هوشمند از بین می رفت. بزها اندیشیدند.
  • از آنجا که مهمترین و مقدس ترین اصل این است که هیچگاه نسل بزهای هوشمند (همانند دایوناسورها) نباید از بین برود و قناعت کردن به روزی حلال و عمل به تعهد مقدس سبب نابودی همه ما بزها می شود پس دیگر نباید به روزی حلال قناعت کرد وشاخ زدن به یکدیگر عملی مقدس در جهت حفظ بقا اعلام می شود.
سرنوشت ما ایرانیان نیز فرق زیادی با این بزهای هوشمند نمی کند. فرق انسان با یک بز هوشمند چیست؟ هر دو این موجودات هوش دارند ولی اولی می تواند آبادانی کند. اگر انسان آبادانی نکند و منابع قابل دسترسی خود را افزایش ندهد, هوشمند بودن او نسلش را از بین می برد. ما ایرانیان همانند بزها تنها هوش خود برای چریدن به کار می بریم نه آباد کردن. رانندگی ما هیچ فرقی با چریدن بزها ندارد. بزها نمی توانستند کشاورزی کنند و مرتع خود را افزایش دهند. ما نیز نتوانسته ایم خیابانها خود را گسترش دهیم. برای آنکه نسلمان نابود نشود و مجبور نباشیم برای بقای خود و فرزاندانمان روزی حرام (تجاوز به علف دیگران) به خانه ببریم , آبادانی کنیم .

سه‌شنبه ۷ آوریل ۲۰۰۹

مجازات دزدي

جمعه گذشته در سريال يوسف پيامبر نكته اي نظرم را جلب كرد، وقتي قوم كنعانيان گفتند كه مجازات دزد در ميان ما آن است كه دزد بايد 4 سال براي صاحب مال دزديده شده بردگي كند. به اين ترتيب، در گذشته اقوام مختلف قوانين اجتماعي متفاوتي داشته اند. سوالي در اينجا ايجاد مي شود كه اگر پيامبر اسلام در قومي به غير از قوم عرب برانگيخته شده بود آيا باز هم مجازات دزدي در اسلام قطع دست بود؟ چه مقدار قوانين اجتماعي كه پيامبران وضع كرده اند وابسته به فرهنگ و قوانين اجتماعي قومي است كه در آن برانگيخته شده اند؟

یکشنبه ۲۲ مارس ۲۰۰۹

گزاره هاي غير قابل راست آزمايي

گزاره اي را قابل راست آزمايي گوييم هرگاه بتوان راست يا دروغ بودن آن را بررسي كرد. فرض كنيم من بگويم كه سياره اي در كيهان وجود دارد كه در آن انسانهايي زندگي مي كنند كه به جاي اكسيژن؛ هيدروژن مصرف مي كنند. وجود چنين سياره اي ممكن است (هر چند محتمل به نظر نمي رسد)؛ اما قابل راست آزمايي نيست. يا فرض كنيد من بگويم كه در هزار سال پيش يك درخت خون گريست؛ يا مردي در ده هزار سال پيش به دنيا آمد و هنوز در قيد حيات است. اين موارد (لااقل در تصور) ممكن است اما قابل راست آزمايي نيستند. واعظان و كاهنان مهارتي عجيب در بيان گزاره هاي غير قابل راست آزمايي دارند تا شنونده خود را مبهوت و تسليم كنند. كافيست همراه با بيان يك گزاره غير قابل راست آزمايي؛ ترسي از آينده را در صورت باور نكردن گزاره به شنونده منتقل كنيد. مثلا فرض كنيد من بگويم كه هر كس به وجود سياره اي كه در آن هيدروژن تنفس مي شود ايمان نياورد در آينده با همان گاز هيدروژن سوزانده مي شود. شنوده بيچاره كه توان راست آزمايي ندارد چه باد بكند؟

شنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۰۹

عشق چيست؟

عشق‌ورزي ثمره مدنيت پيشرفته است....در نتيجه زيادي ثروت، بعضي از زنان و مردان به تجملات و نازك‌انديشيهاي عشق رمانتيك مي‌پردازند. ملتهاي اوليه فقيرتر از آن بوده‌اند كه عشق را دريابند
(ويل دورانت، مشرق زمين)
امروز يكي از دانشجويان من علت پايين بودن نمره امتحان خود را پايان يك رابطه دوستي بعد از 3 سال عنوان كرد. البته من به او گفتم كه اگر نمره اش را پايين نگيرد پايان بي ارزشي خواهد بود.
اما عشق چيست؟ عشق هنر است و هنر در تكامل انسان، وقتي فرصتي آزاد مي يابد، به وجود مي آيد. به خود زحمت ندهيد ما از ملتهاي اوليه هستيم. فرض كنيد در يك ملت اوليه بخواهيد ظرفي براي آب خوردن بسازيد. همه نگراني شما ساختن ظرف است و نه بيشتر. اينكه دست هنرمند مرد اصفهاني، آن را منبت كند يا مينا كاري، دلي خجسته مي خواهد. عشق يعني نازك كاري و مينا كاري رابطه جنسي (رقص و نظر بازي).
عاشق و رند و نظر بازم و مي گويم فاش
تا بداني كه به چندين هنر آراسته ام

شنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۰۹

از خاورمیانه عرب زدایی کنیم

14 قرن پیش وقتی قبایل عربی به سرزمین های خاورمیانه حمله کردند فرهنگ جاهلی رجم, جنگ و زنده به گور کردن خود را که پیامبر محمد برای مبارزه با آن برخاسته بود به نام تبلیغ دین یکتاپرستی به مردم این سرزمین ها تحمیل کردند. اعراب نژاد پرستانه اینگونه القا می­کردند که زبان و فرهنگ آنها بهترین فرهنگهاست چرا که پیامبري در میان آنها مبعوث شده بود. در آن زمان سرزمین ایران بزرگ, مصر وشمال آفریقا, مناطق سوریه و لبنان کنونی از فرهنگی هزاران بار پیشرفته تر از قبایل متحوش عربی برخودار بودند. قبایل متوحشی که همه سالها را به کشتن یکدیگر می پرداختند و تنها 4 ماه از سال را به عنوان ماه های حرام جنگ برای امرار معاش (که دیگر چاره ای نبود) در صلح می گذراندند. قبایل متحوشی که زن را پست ترین موجود عالم می دانستند و او را مایه خفت خود تلقی می کردند. قبایل متحوشی که به علت نبودن حکومت مرکزی نه دادگاهی می شناختد و نه قوانین داوری. قوانین داوری آنها تنها به این ختم می شد که بکش آنکه تو را نفی کرد. این قبایل به یکباره به تمام مردم با فرهنگ سرزمین های اطراف خود مسلط شدند و بی فرهنگی خود را به مردم به زور شمشیر عرب تحمیل کردند. آنها زبانها مردم مصر, شما آفریقا و شام را به عربی تغییر دادند و سنت خود را به عنوان دین برای آنها تعریف کردند. تنها ایرانیان بودند که با مقاومتها افرادی چون ابومسلم خراسانی, بابک, افشین و فردوسی بزرگ توانستند کمی با ضحاک های مار به دوش مقابله کنند, زبان خود را حفظ کنند. آنچه امروز در خاورمیانه از نابرابری زن و مرد, رعایت نشدن حقوق بشر, انفعال در برابر ظلم دیده می شود همان فرهنگ قبایل عربی است. اتحادیه عربی وجود ندارد که بخواهد در برابر نفوذ ایران ایستادگی کند آنچه هست اتحادیه منفعل کشورهای عرب زبان است وگرنه مصر, لبنان, فلصطین, سوریه, یمن, عراق و حتی کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس نیز هویتی عربی ندارند. باید خاورمیانه را عرب زدایی کنیم. خاورمیانه در عقب افتادگی باقی خواهد ماند تا زمانی که فرهنگ متوحش قبایل عربی بر آن تسلط دارد.

یکشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۸

دموكراسي عوام فريبي

واژه عوام فريبي از دو واژه عوام و فريب ساخته مي شود. در رويايي با يك موضوع با توجه به ميزان دسترسي به اطلاعات يك فرد در دسته عوام يا خواص قرار مي گيرد. براي نمونه، بي شك من در موضوع پزشكي در رسته عوام قرار مي گيرم. فريب يعني استفاده از ناآگاهي افراد و دادن وعده هايي اينگونه به فرد كه بدون نياز به زحمت او مي تواند به دستاوردهاي بزرگ دست يابد. براي نمونه، شعارهايي چون "در 20 روز لاغر شويد"، "با مصرف شامپو ما از ريزش مو خود جلوگيري كنيد" نمونه اي از شعارهاي عوام فريبانه است. سوالي كه من در اينجا مي خواهم مطرح كنم اين است كه چگونه مي توان از دموكراسي عوام دوري كرد بدون آنكه با ديكتاتوري خواص روبرو شد؟ عوام از روابط حاكم بر علوم اقتصادي و سياسي آگاه نيستند مثلا عوام حتي معاني واژه هاي چون نرخ بهره، تورم، ركود، آربيتراژ، بازار رقابتي، دولت رفاه و ... را نمي دانند و اين انتظار نمي رود كه از روابط بين آنها آگاه باشند. به اين ترتيب هميشه يك عوام فريب مي تواند پيروزي در قدرت و ثروت را براي خود رقم بزند چون فريب يعني وعده هاي اغوا كننده. پس آيا پروتكل دموكراسي با داشتن اين سوراخ بزرگ مفيد است؟ يك بيمار ديابتي را در نظر بگيريد. فرض كنيد در مورد خوردن يك كيك خامه اي به جاي آنكه مغز بيمار تصميم گيري را انجام دهد از زبان، بيني، چشم و ... راي گيري شود. راي عوام منجر به مرگ بيمار مي شود. در زمينه مسايل اقتصادي نيز ممكن است پايين آوردن نرخ بهره نقش شيريني را بازي كند و باعث مرگ اقتصاد يك جامعه شود. روش ديگري كه مي توانيم در برابر دموكراسي عوام در نظر بگيريم ديكتاتوري خواص است. اما ديكتاتوري خواص با اين مشكل روبرو خواهد شد كه مرزي كه خواص را از عوام جدا مي كند روشن نيست و از طرفي يك فرد مي تواند در يك موضوع در رسته خواص و در موضوعي ديگر در رسته عوام قرار گيرد. نبايد فراموش كرد كه همه چيز را همگان مي دانند و تنها احمقها هستند كه همه چيزدان هستند. براي آنكه از دموكراسي عوام دوري كنيم بايد از محدود كردن دموكراسي به به واژه "راي دادن" خودداري كنيم. بايد جريان آزاد اطلاعات باشد كه بتواند نظر خواص را به عوام منتقل كند. آنچه را كه بايد ياد بگيريم اين است كه مشورت كنيم و اين فكر احمقانه را كه خودمان مي توانيم درست از نادرست را تشخيص دهيم از سر بيرون كنيم. متاسفانه ما ايرانيان بيش از اندازه خودمان را دانا و خردمند مي دانيم و هيچ علاقه اي به مشورت نداريم. گواهي كه براي اين حرف مي آورم آن است كه تقريبا شغلهاي مشاوره اي در ايران چون وكالت و مشاوره حقوقي، مشاوره خانواده، روانشناسي، مشاوره مديريتي و ... كساد است. ما ايراني ها براي خودمان يك پا روانشناس، يك پا حقوقدان، يك پا قاضي كه آدمها را متهم مي كند و حتي بيشتر يك پا رييس جمهور هستيم. به خودتان، همسرتان پدر و مادرتان، فرزندانتان و حتي من نگارنده نگاه كنيد و ببينيد چند بار در طول عمر كلمه نمي دانم را استفاده كرديم و گفته ايم كه بايد مشورت كنيم. واقعا بايد به خودمان افتخار كنيم: پسر تو شماره يك هستي.

چهارشنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۸

ما ايرانيان وقت آزادمان را چه مي كرديم؟

جواب سوال بالا مي تواند دليل عقب ماندگي ما باشد. براستي ما در چند صد سال گذشته اوقات فراغت خود را چگونه مي گذرانديم؟ در اين شكي نيست كه وقت آزاد خود را به فكر كردن به جهان و قوانين آن سپري نمي كرديم و من اين انتظار زيادي را ندارم كه پدران ما علم توليد كرده باشند. اما آنها نه تنها علم بلكه هيچ چيز ديگري را توليد نكرده اند. اگر دقت كنيد انواع بازيهاي ورزشي چون بسكتبال، فوتبال و ... در همين دو سه قرن گذشته توليد شده است اما هيچ كدام از اين ورزش ها توسط ما توليد نشده است. انواع بازيهاي فكري در فرهنگهاي كشورهاي مختلف چون روسيه و كشورهاي اروپايي توليد شده است. اما حتي يك بازي فكري چون دومينو، تخته نرد و ... توسط فرهنگ ما تولد نيافته است. به نظر مي رسد ما عقيم شده ايم و به غير از همان اندكي چيزي از گذشته داريم محصولي ديگر توليد نكرده ايم. ولي در اين صورت ما ايراني ها وقت آزاد خود را چه مي كرديم و چه مي كنيم؟ اينكه بگوييم وقت آزاد نداريم نادرست است. من پاسخي براي اين پرسش دارم ولي اجازه بدهيد اول نظرهاي شما را بدانم.

پنجشنبه ۴ سپتامبر ۲۰۰۸

خرما با دفترچه

چندي پيش يكي از دوستانم واقعه زير را براي من تعريف كرد.
در دو دهه پيش تقريبا هر كسي يك دفترچه تعاوني در خانه داشت. در آن زمان يك فروشنده خرما يك كاميون خرما را از بم به يكي از شهرهاي شمال براي فروش مي برد. اما زمان قابل توجه اي مي گذرد و مردم استقبالي از خرماها نمي كنند. فروشنده با يكي از تاجرهاي آن شهر مشورت مي كند و او پيشنهاد مي دهد كه روي يك پرده بزرگ بنويسد خرما با دفترچه.
جالب آنكه فروشنده مي تواند تمام بار خرما را با همان قيمت واقعي تنها با زدن يك مهر به دفترچه مردم به فروش برساند. مردم از اينكه دفترچه هايشان مهر خورده است و خرمايي با اين اعتبار بدست آورده اند رضايت داشتند.
دوست من با تعريف اين واقعه به من گفت: بله ما مردمي دفترچه اي هستيم. من اين گفته را با جمله اي ديگر مي گويم ما مردمي چپ زده هستيم.
ما چپ زده هستيم. از بقال محل گرفته كه دولت را برابر خدا مي داند تا روشنفكر صاحب كتاب كه وا عدالتا سر مي دهد. اگر دقت كنيد تمام شعارهايي كه در اين چند دهه داده ايم اينگونه بوده است كه آب و برق و منابع طبيعي حق رايگان هر ايراني است. داشتن شغل دولتي حق مسلم هر ايراني است. اگر به افرادي بين سنين 40 تا 50 سال در فاميل و خانواده خود نگاهي بيندازيد مي بينيد كه آنها بدون داشتن حتي سوادي كافي در يك شغل دولتي كار مي كنند بدون آنكه نيازي به آنها در آن ارگان باشد. در واقع آنها در ارگانهاي چون صدا و سيما، مخابرات، شركت برق، بخش اداري دانشگاهها و ... استخدام شده اند تا پول نفت خود را به عنوان حقوق بگيرند و جوك بگويند. به همين علت است كه كارمندان با اين حجم زياد علاقه اي و توانايي به كار ندارند و سيستم اداري ما فلج است. هيچگاه ما شعارهايي همانند زير را در اين سه دهه نداده ايم: حمايت از سرمايه گزاري و سنديكاهاي كارگري، ايجاد فضاي امن رقابتي در توليد، داشتن انجمنهاي حامي حقوق مصرف كننده، دريافت ماليات توسط دولت و پاسخگويي در تامين اجتماعي، دريافت ماليات توسط شهرداري و تامين حقوق شهروندي، و ....
حال سول من اين است آيا اين خوش باورانه نيست كه در حالي كه تفكر چپ در تمام مردم ما از جمله دولتمردان رسوخ كرده است اميد اين را داشته باشيم كه اصل 44 قانون اساسي به بيراهه نرود.

سه‌شنبه ۵ اوت ۲۰۰۸

انسان شناسا؟

آيا شناسا صفتي قابل پذيرش براي انسان است؟ من فكر مي­ كنم اين باور كه شناسا صفتي براي انسان است (يا حتي بيشتر رسالت انسان شناسا بودن است) از ديدگاهي افلاطوني بر مي خيزد كه حقيقتي مستقل از ما و جهان مثلي وجود دارد. دوست دارم اين سوال را از محمد اردشير سرپرست علمي خود بپرسم.
آيا در شهود براور ساختي گرا، كه ذهن آفريننده را معرفي مي كند، جايگاهي براي ذهن شناسا وجود دارد؟
حتي با پذيرش آنكه انسان موجودي شناسا است تصور حقيقتي استاتيك قابل دفاع نمي باشد. چرا بايد بپذيريم كه عمل شناخت انسان نبايد بر حقيقت تاثير بگذارد؟
وقتي مي خواهيم مسير حركت الكتروني را شناسايي كنيم بايد به آن فوتون بتابانيم و تابش فوتون حركت الكترون را تحت تاثير قرار مي دهد. همچنين براي اين مورد به ماشينهاي ديناميك در تز دكتري خود نيز اشاره مي كنم، جايي كه مفهوم محاسبه به عنوان يك مفهوم استاتيك در نظر گرفته نمي شود

یکشنبه ۳ اوت ۲۰۰۸

اینجا زمین است

اینجا زمین است نه بهشت. در طول تاریخ تمام کسانی که می خواستند زمین را به بهشت تبدیل کنند آن را به جهنمی برای انسانها تبدیل کردند. نه کلیسای کاتولیک و نه استالین نه تنها بهشتی را برای انسانها به ارمغان نیاوردند بلکه جهنمی از خون را به بشر تحمیل کردند. قهرمان خوب قهرمان مرده است. چگوارا شانس آورد و مرد. وگرنه به دیکتاتوری چون کاسترو تبدیل می شد. برای زندگی بهتر ابتدا باید زمینی بودن خود را بپذیریم و اسطوره آدم را که هبوط به زمین از آسمان را شرمساری می داند دوباره نویسی کنیم. هبوط به زمین نه تنها مایه شررمساری نیست بلکه واقعیت جدا ناپذیر فراخود ما است. به جای صحبت کردن از واژه های آسمانیی چون عدالت باید به واژه های زمینی معادل آنها چون تعادل بپردازیم

سه‌شنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

آش جا افتاده شاهزاده صفوي

هدف سند چشم انداز را داشتن رتبه اول اقتصادي در منطقه اعلام مي كنند. يعني ما بايد از لحاظ اقتصادي از كشورهاي منطقه چون افغانستان،تاجيكستان، آذربايجان، عراق و ... در مرتبه بالاتري در سال 1404 قرار بگيريم. من فكر مي كنم ديپلماسي ما عملا قدرت منطقه اي را در معادلات خويش در نظر نگرفته است. در زماني كه دنيا آينده از قدرتهاي منطقه اي چون ايالات متحده، اتحاديه اروپا، چين، روسيه، هند و ... تشكيل مي شود ما به فكر رقابت با همسايگاني هستيم كه روزي همه در يك سرزمين واحد زندگي مي كرده ايم. مي خواهم داستاني از خود براي شما بگويم. داستان يك شاهزاده صفوي كه طبيعت به او فرصت شاهي نداد. شاهزاده صفوي كه مي خواست ايده هاي استادش شيخ بهايي بزرگ را برآروده سازد اما به علت بيماري سل در گذشت. "شاهزاده صفوي در حالي كه در آب نماي نقش جهان نشسته بود رويايي در سر مي پروراند، كه امپراطوري صفوي را براي هزاران سال بيمه مي كرد. شاهزاده مي دانست كه سرزمينش تشكيل شده از بسياري از اقوام ايراني است كه در كنار هم در صلح و دوستي زندگي مي كنند و در شادي بسر مي برند. اما آيا اين صلح و دوستي مي توانست تضمين بقاي امپراطوري باشد. شاهزاده با خود گفت:
آنگاه كه من شاه شوم. اقوام ايراني به سرزمين هاي همديگر كوچ مي دهم. قومي را از هرات به بغداد مي فرستم و زمين رايگان براي كشاورزي در اختيار آنها مي¬گذارم و همچنين قومي را از بغداد به هرات و براي آنها نيز زمين رايگان خواهم داد، وبه همين ترتيب قومي از خراسان به گرجستان وبالعكس، قومي از آذربايجان به سيستان و بالعكس، قومي از تاجيكها به لرستان و بالعكس. از بلوچها به قفقازيها و بالعكس، و الي آخر. آنگاه نه تنها صلح ودوستي بلكه منافع اقوام نيز تضمين كننده امپراطوري خواهد بود. مي گويم حديثي برآورند كه مي گويد بهترين ثوابها ازدواج با اقوام ديگر ايراني است. شاعران و نغز پردازان را نيز خواهم خواست تا در باور مردم اين را نقش ببندند كه هر فردي بايد جفت گمشده اش را در قوم ايراني ديگر جستجو كند. آنگاه سرزمين من آش جا افتاده اي خواهد شد كه هيچ كس را ياراي گزند زدن به آن نيست.
اگر شاهزاده به شاهي رسيده بود و روياي خود را برآورده بود. شايد هيچگاه اشرف افغاني به وجود نمي آمد كه اصفهان را محاصره كند. آقا محمد خان نيازي نداشت كه به گرجستان لشگر كشي كند. پادشاهان نالايغ قجري حتي اگر هم مي خواستند نمي تواستند كشور را به آب قليان خود بفروشند. هيچگاه سمرقند، گنجه، بخارا، هرات، قندهار، و ... در گوشه عزلت نمي نشستند. اما نشد. ولي هنوز هم دير نيست. اتحاديه اروپا الگوي بسيار خوبي براي همگرايي است. ايران مادر فرهنگي منطقه است و اگر قرار باشد اتحاديه در اين منطقه شكل بگيرد بي شك آغازگر اين كار بايد كشور ما باشد. من فكر مي كنم علت فقر، استعمارپذيري و ضعيف بودن همسايگانمان ما هستيم. ما مادري هستيم كه به اتخاذ ديپلماسي براي همگرايي فرزندان خود نمي پردازد. پيش بيني من اين است كه دنيا آينده تشكيل شده از چند امپراطوري خواهد بود. كه اين امپراطوريها از اتحاد تعدادي كشور با حفظ استقلالشان شكل مي گيرند. واقعيت آن است كه وحدت و اتحاد نه بر اساس ايده لوژي مشترك بلكه بر اساس منافع مشترك بدست مي آيد.

جمعه ۶ ژوئن ۲۰۰۸

استبداد اجتماعي

استبداد اجتماعي استبدادي است كه نه از طرف حاكم بلكه از طرف جامعه (سيستمي چند عاملي) بر جامعه تحميل مي­شود. مي­توان در يك نظام كاملا دموكراتيك با استبداد اجتماعي بسيار سختي روبرو بود. در استبداد اجتماعي، عامل­هاي جامعه بدون آنكه سودي در اين كار داشته باشند همديگر را از لذت باز مي­دارند. گاهي بر اين استبداد نام عرف را مي­گذارند و تخطي از اين عرف يعني به جان خريدن سرزنش و بدگويي عامل­هاي ديگر. من نام جامعه استبدادي را جامعه خاله زنكها مي­گذارم. خاله­زنكها در مورد شغل، عشق، لذت، دكوراسيون خانه، فرزند، نوع مهماني، و هر آنچه كه فكر كنيد نظر مي­دهند. مثلا در محيط كار، همكاران خاله زنك در مورد كيفيت كار شما بدگويي مي­كنند بدون آنكه توانايي فهم كار شما را داشته باشند. خاله زنك بودن از نا كارامدي سيستم در توليد و توزيع لذت براي عامل­ها آغاز مي­شود. سپس هر عامل سرخورده بر آن مي­شود تا اندك لذت عاملهاي ديگر را زهر آنها كند، و اين در تلافي تشديد مي­شود و ناكارامدي (در توليد و توزيع لذت) را فراخواني مي­كند

هوش ودانش

فكر مي­كنم اشتباهي در جامعه علمي وجود دارد و آن ارزش دادن هوش بر دانش است. با اين جمله آغاز مي­كنم كه يك فرد باهوش لزوما يك فرد دانشمند نيست هر چند او مي­تواند در دانا شدن شتاب بيشتري از ديگران داشته باشد. دانش و دانايي يعني آگاهي بر تجربه­هاي قابل آزمودن. هوش يعني توانايي ذهني باز كردن پيچيدگي­هاي يك پرسش. داشتن اين توانايي ذهني يكسان با آگاهي بر يك موضوع نيست. اما متاسفانه بي­ فرهنگي در جامعه علمي وجود دارد كه براي آن قسمت از دانش كه پيچيدگي كمتري دارد ارزش كمتري نيز قايل مي­شود. يعني هر دانشي كه سخت تر با ارزش تر، بدون در نظر گرفتن كارايي آن و مقدار آگاهي كه به ما مي افزايد. من خود در زمان ناداني بر اين بي فرهنگي، هرگاه با خواندن مقدمه يك كتاب، آن را آسان مي­يافتم از خواندن ادامه آن منصرف مي­شدم. اين ارزشگزاري غلط باوري غلط را نيز دامن زده است و آن اينكه ما مردمي باهوش هستيم

یکشنبه ۲۴ فوریهٔ ۲۰۰۸

پژوهش و درآمد زايي

اگر زير بناي يك صنعت در كشور در سطحي بالا قرار نداشته باشد مسلما پژوهش هاي پيشرفته علمي مورد نياز آن صنعت نمي باشند. براي مثال، فرض كنيد كه ما در يك صنعت تنها به مونتاژ مي پردازيم در اين صورت صنعت به تكنسين نياز دارد و پژوهشگر پيشرفته نمي تواند شغلي مناسب براي خود پيدا كند.
پژوهشها در زمينه علوم پايه (رياضي، فيزيك،...) معمولا مورد كاربرد صنعت هايي پيشرفته قرار مي گيرند كه بسياري از كشورها ممكن است از آن صنعت برخوردار نباشند. چگونه مي توانيم پژوهشهايي را كه صنعت پيشرفته آن را نداريم ولي پژوهشگر آن را در اختيار داريم به سود آوري نزديك كنيم.
آيا نمي توانيم نتايج پژوهشهايمان را (بجاي انتشار رايگان) به كشورهايي كه صنعت مورد نظر را دارند صادر كنيم؟ آيا دانشگاه صنعتي شريف نمي تواند در حوزه پژوهش فيزيك و رياضي با ناسا قرارداد تنظيم كند؟ آيا دانشكده مكانيك نمي تواند قسمتي از تحقيقات كارخانه تويوتا را انجام دهد و به اين ترتيب ارز آوري براي دانشگاه و كشور داشته باشد؟ آيا نمي توان ارايه مقاله هاي علمي در مجلات معتبر را جهت دهي كرد و تحقيقات شركتهاي بزرگي چون ال جي، سامسونگ، مايكروسافت، و ... را انجام داد.
اگر به حقيقت ما توانايي علمي و پژوهشي داريم ولي زير بناي صنعتي را نداريم مي­توانيم توليد كننده دانش و صادر كننده آن باشيم.

سه‌شنبه ۲۲ ژانویهٔ ۲۰۰۸

پيشرفت و استعمارپذيري-استثمارپذيري

هميشه به اين مي­انديشيدم كه چه تفاوتي بين جامعه ايراني و جوامع پيشرفته­اي چون ژاپن و آلمان است. بعد از جنگ جهاني اين دو كشور وضعيت بهتري از ايران ما نداشتند، از اين موضوع بگذريم كه آنها از بزرگترين صاحبان منابع انرژي جهان نيز نبودند. پرسش بي ­پاسخ ديگري كه در ذهن داشتم اين بود كه چرا در چند قرن اخير انگليس و روس بر ايران سلطه دارند و نه ايرانيان بر آنها. ديگر اينكه چرا ما هميشه بايد يا در استعمار و يا استثمار به سر ببريم؟ آيا مردم جوامع پيشرفته از ايرانيان باهوشترند؟ مسلما اين گونه نيست. اين نادرست است كه بگوييم مردم بخشي از دنيا از بخش ديگري از آن باهوشترند.
پاسخ اين پرسشها در فرهنگ ما نهفته است. براي پيشرفت بايد مردم يك جامعه از موضع قدرت انگيزه پيشرفت داشته باشند. از ديدگاه روانشناسان، يك فرد يا درون جو است و خود را مسول شكستها و پيروزيهايش مي داند يا برون جو است و ديگران، بخت واقبال و ماورا طبيعه را مسلط بر توان و اختيار خود مي داند (خواننده نبايد واژه هاي برون جو و درون جو را با دو واژه ديگر در روانشناسي، برونگرا و درونگرا، هم معني بگيرد). شخص درون جو به سبب شكستهايش خود را سرزنش مي كند و از پيروزيهايش احساس شادي مي كند، اما برون جو به خطاهايش نمي انديشد، خطاها را نتيجه قضا و قدر مي داند، و خود را مسول پيروزيهاش نمي شناسد و آنها را نتيجه الهامات غييبي ميداند (تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست). درون جويان خود را در موضع قدرت مي دانند و برون جويان به انفعال خويش خشنودند. جوامع وخانواده هايي كه به حقوق و آزادي ديگران احترام مي گذارند در مردم و فرزندان موضع دروني قدرت به وجود مي اورند. اما آنهايي كه شيوه هاي زورگويي، تعصب و تحميل عقيده، استبدادي، و استثماري به كار مي برند موضع بروني قدرت را در مردم ايجاد مي كنند و مردم را استعمارپذير مي كنند. درون جويان در برابر سلطه خارجي ايستادگي مي­كنند و برون جويان به آن خوشامد مي­ گويند.
اما پيشرفت. نياز پيشرفت در درون جويان كه موضع قدرت را دروني مي دانند به وجود مي آيد نه در برون جويان. خواستگاه هاي نياز پيشرفت ارزشهاي فرهنگي و روشهاي پرورش كودك هستند. اگر در ارزشهاي فرهنگي موفقيت وتلاش داراي ارزش باشد و پرورش كودكان آزادمنشانه باشد آنگاه مي توان انتظار مردمي درون جو را داشت.
براي پيشرفت بايد به فرهنگ پرداخت . من پيشنهاد مي كنم كه يك روانشناس اجتماعي و صنعتي باهوش و زبده را وزير فرهنگ كنيم تا ايرانيان را از برون جويي به درون جويي، از خودشناسي به خودشكوفايي و از فرصت طلبي به اتحادگري سوق دهد.

اتحادگري

در يك گروه، اتحادگر كسي است كه براي پيشرفت گروه، نيروهاي مختلف در گروه را به همدلي و همكاري دعوت مي¬كند. او به تفاوتهاي بين نيروها احترام مي¬گذارد ولي در تلاش است تا از اين سيستم چند عاملي، نتيجه¬ كلي گروه را به تحقق رساند. گروه ¬ها را مي¬توان به دو دسته تقسيم كرد. گروهي كه پيشرفت هر عامل در گرو شكست اعضاي ديگر گروه است و گروهي كه پيروزي هر عامل در همكاري اعضاي گروه حاصل مي شود. يك اتحادگر كسي است كه گروه اول را به گروه دوم تبديل مي¬كند. او با برقراري قوانين جديد براي سيستم، مطلوبيتهاي فردي را طوري ارضا مي¬كند كه همگرايي گروه را در پي داشته باشد. يك اتحادگر تفاوتهاي بين افراد را تبديل به فرصتهاي پيشرفت مي¬كند. نبود اتحادگران سبب مي¬شود تا عامل¬هاي گروه هر يك به تنهايي منفعل شوند و در نتيجه گروه نتواند نتيجه مطلوبي بدست آورد. عدم گروه¬گرايي مشكلي است كه در حال حاضر ما ايرانيان با آن روبرو هستيم. اينكه چرا نمي¬توانيم در كار¬هاي گروهي موفق باشيم جاي بررسي جامعه¬شناسانه دارد. من فكر مي¬كنم كه اين مشكل از آنجا ايجاد شد كه ما علوم انساني را از علوم ديگر كم ارزشتر جلوه داديم و نتوانستيم به تعداد كافي نوابغي را به اين علوم جذب كنيم تا بتوانند الگو¬هاي اجتماعي وانساني مناسبي را براي جامعه ايراني طراحي كنند. عدم¬گروه¬گرايي نتيجه¬اي از فرهنگ كنوني غالب بر جامعه است كه افراد جامعه را فرصت¬طلب و بي¬اعتماد به يكديگر كرده است. در فرهنگ كنوني زيركي اين است كه فرد چگونه بتواند با حيله¬گري و زير پا گذاشتن حقوق اجتماعي قوانين را دور بزند و زندگي خود را تامين كند.

جمعه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۰۸

!!!تحولي علمي و صنعتي

هيچ چيز توانايي ايستادگي در برابر انديشه ­اي را كه زمان آن فرارسيده است، ندارد. وقتي اجتماع آبستن تحولي باشد تنها به يك بزرگمرد نياز است تا زن باردار را وضع حمل كند. بزرگمرد كسي است كه توانسته است با دانش خود از اين آبستن بودن مطلع باشد و افتخار مامايي را بدست آورد. وقتي اجتماع و بشر آبستن انديشه ­اي نباشد، كسي افتخار هيچ مامايي را بدست نمي­آورد، و وقتي اجتماع و بشر آبستن باشد، نه تنها يك بزرگمرد بلكه بزرگمردان زيادي خواهند بود كه همزمان به انديشه نو دست پيدا مي­كنند. به همين دليل است كه م­بينيم در يك دوره دانشمندان بسيار زيادي ظهور مي­كنند و در دوره ­هاي ديگري هيچ اثري از بزرگان يافت نمي­شود. براي آنكه يك فرد بزرگمرد شود تنها بايد خود را در سطحي از دانش و مهارت قرار دهد كه از آبستن بودن يا نبودن اجتماع مطلع باشد. ولي اگر اجتماع آبستن هيچ انديشه ­اي نباشد چه؟
ما مي ­خواهيم تحولي علمي و صنعتي را در كشورمان داشته باشيم تا به رفاه و استانداردهاي زندگي دست يابيم. اما آيا جامعه ايراني آبستن اين تحول است؟ نمي­توان تبديل به يك كشور علمي و صنعتي شد، هنگامي كه مردم كشور باوري به مفيد بودن علم ندارند و آن را متعلق به كلاسهاي درس و آزمايشگاه­ها مي­دانند. كافيست به حرفهايي كه مردم كوچه و بازار مي­زنند (اين دقيقا همان فرهنگ ماست، جامعه توسط همين فرهنگ به جلو مي­رود) گوش كنيم. آنها همواره در حال صحبت كردن در مورد مشكلات زندگي هستند: تورم، بي سر پناهي و بي مسكني، بيكاري خود و فرزندانشان و ...، آيا تا كنون شنيده­ايد كه آنها بگويند مي­توان با روشهاي علمي و سيستماتيك اين مشكلات را حل كرد. نه! من نشنيده ­ام! در واقع هويت كنوني ما هويتي علمي نيست كه حتي به دنبال حل مشكل به روش­هاي تجربي باشد. قسمت قابل توجه­اي از مردم، وقتي با ناتواني در زندگي خود روبرو مي­شوند آن را "قسمت" و نتيجه­اي از ماورا طبيعت مي­دانند. آنها به تحمل سختي و تلاش نكردن براي رفع آن, سر مي­نهند زيرا ناخوداگاه آنها هويتي عرفاني است كه در گوش آنها مي­خواند چشم پوشي از دنيا فضيلت است!!!. با اين نگاه، مردم هيچگاه به خود جرات نمي­دهند كه فكر كنند مي­توان زمان را آبستن خواسته ­هاي آينده خود كنيم، نه آنكه بنشينيم و بگذاريم كودكي ناقص متولد شود و بگوييم "قسمت" است. اگر به سريالهاي تلويزيون نگاه كنيد هميشه مي­بينيد كه نويسنده در تلاش و اصرار است كه توانايي روز علم پزشكي را در برابر نيروهاي ماورا طبيعي قرار دهد و آن را كاملا بي ارزش نشان دهد (مسلما من نمي ­خواهم بگويم علم كنوني ما مي­تواند هر مشكلي را حل كند). اين اصرار و تلاش براي تخريب توانايي­ها و دستاوردهاي بشري براي چيست؟ ( براي اثبات (دفاع از) درستي يك انديشه، نادرست ترين روش آن است كه انديشه ه­اي ديگر را به ريشخند بگيريم!)
تا هويتي علمي در ميان مردم ما نباشد نطفه ­اي نيست كه رشد كند و در آينده به دنيا بيايد و جامعه ما را صنعتي وعلمي كند. داشتن مدالهاي رنگارنگ المپياد (و تشويق دانش آموزان و دانشجويان در اين مسير) و شمارگان بالاي مقالات علمي، در نبود هويتي علمي براي جامعه و نازا بودن اين مادر، نمود اين مثل است: پز عالي، جيب خالي.
هيچ چيز بدتر از اين نيست كه مردم يك جامعه خود خويشتن خود را به مسخره بگيرند و در حالي كه مي­دانند دستهايشان خالي ­است ادعاهاي بزرگ بزرگ بكنند. براي پيشرفت، بايد جامعه را آبستن كنيم و دوره بارداري را انتظار بكشيم آنگاه بزرگمردان ظهور خواهند كرد. نبايد به احمقانه ترين روش به دنبال افتخار باشيم ، وقتي جامعه علمي آبستن نيست تلاش ما براي بزرگمرد شدن احمقانه است (اگر هيلبرت (در اينجا ابرمرد) با سوالاتش رياضيات را آبستن نمي­كرد، گودل (بزرگمرد) ظهور نمي­كرد). ابرمرداني كه جامعه را آبستن مي­كنند شايد مرگ فرصت مامايي را به آنها ندهد و در گمنامي بمانند، ولي مسلما ارزش آنها بسيار زياد است. وظيفه اصلي نسل كنوني ما اين است كه هويت علمي ببخشد، نطفه انديشه­اي را آبستن كند و سپس اگر مرگ فرصت داد، جشن تولد آن را با هم خواهيم گرفت و گرنه آن را به بزرگمردان آينده مي­سپاريم.

چهارشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۰۸

خودشناسی یا خودشکوفایی؟

تعريف رسمي كه از علم وجود دارد اين است كه علم تجربه¬اي است قابل آزمودن كه اين آزمودن به آزمايشگر، مكان و زمان وابسته نيست. با پذيرش اين تعريف، من دو تعريف زير را با توجه به هدف علم بيان مي¬كنم. علم با هدف شناختي: علم مطالعه پديده¬هاي طبيعي¬ و انساني به منظور گسترش جهان¬بيني مي¬باشد. مفيد بودن علم و نقش آن در تصميم¬گيري¬هاي زندگي چندان مهم انگاشته نمي¬شود. معمولا دانشمند با هدف شناختي در برابر سوال "انگيزه يادگيري علم در شما چيست؟" پاسخ "پاسخگويي به نيازهاي دروني" را مي¬دهد و رابطه ما با جهان را رابطه شناسنده و شناخته مي¬داند . دانشمند در پي خودشناسي است . علم با هدف عملگرايي: علم بيان مسايل طبيعي وانساني به زباني رسمي به منظور بررسي كردن مسايل و پيدا كردن پاسخ مناسب به كمك تواناييهاي ساختاري زبان رسمي، و سپس بازگرداندن پاسخ به حوزه مربوطه براي استفاده از پاسخها مي¬باشد. دانشمند با هدف عملگرايانه در برابر سوال "انگيزه يادگيري علم در شما چيست؟" پاسخ "مدل كردن ادراك و كارايي در زندگي" را ميدهد و رابطه ما با جهان را رابطه تعامل مي¬داند . دانشمند در پي خودشكوفايي است
خوب است كه خودشكوفايي و خودشناسي را با هم مقايسه كنيم. شايد نتوان اين دو مفهوم را در برابر يكديگر قرار داد. و يك فرد در طول عمر زندگي اش هم در پي خودشناسي و هم خودشكوفايي باشد. مي توان دروه ابن سينا و هم عصرانش را دروه خودشكوفايي و دوره مولوي را دوره خودشناسي در ايران در نظر گرفت. در فرهنگ حاضر ما خودشناسي بر خلاف خودشكوفايي جاي پاي بزرگي دارد . وجود واژه عرفان خود دليلي بر اين موضوع است. اما خودشكوفايي چنين جاي پايي را ندارد. همانطور كه قبلا اشاره كردم هويت كنوني ما ايرانيان هويتي است شكل گرفته بر دوش عرفا و شاعران و گواه حرف من اين است كه مردم وقتي از بزرگان تاريخي ياد مي كنند اغلب نام شاعران عارف را به زبان مي اورند. هويت كنوني ما بر شانه هاي دانشمندان علمي كه در پي خودشكوفايي بوده اند شكل نگرفته است. آيا نبايد از خودشناسي به سمت خودشكوفايي حركت كرد؟

علم و غرب

در صد سال اخير ما ايرانيها يا غرب¬ستيز بوده¬ايم و يا دچار غرب¬زدگي. اما راه درست آن است كه به غرب¬شناسي دست بزنيم. بعد از جنگهاي صليبي غربيها دست به شرق¬شناسي زدند و شرق¬شناسان بزرگي در اين دوره¬ها ظهور كردند. آنها توانستند با جامعه¬شناسي كه از مردم شرق بدست آوردند براي سالهاي زيادي جوامع شرقي را تحت سلطه خود بگيرند. اكنون ما نياز به غرب¬شناسي متقابل داريم. ما نياز داريم تا بدون غرض و قضاوت از پيش تايين شده دانشكده غرب¬شناسي در يكي از دانشگاههاي معتبر كشور (تهران، شريف، يا...) تاسيس كنيم و به شناخت فرهنگ و جوامع غربي بپردازيم. اگر خود را به نوشتن تجارب عادت دهيم آنگاه هر يك از دانشجويان ما در غرب مي¬توانند سفيران خوبي براي اين منظور باشند. بايد به غرب به خاطر پيشرفتهاي اخيرش احترام بگذاريم ولي نبايد مغلوب آن شويم

دانشگاه مغز تفكر جامعه

دانشگاه براي يك جامعه همچون مغز براي بدن است. جامعه به مانند بدن براي انجام هر كاري در¬خواستي به مغز (دانشگاه) مي¬فرستد و دانشگاه با تحليل در¬خواست بهترين روش انجام كار را فراهم سازد. به اين ترتيب، براي هر تصميم¬گيري، وجود گروههاي علمي كه تصميم¬گيرندگان را تغذيه كنند ضروري است. اگر رابطه دانشگاه وجامعه (مغز و بدن) دچار اختلال باشد، در آن صورت، اين تعجب¬آور نيست كه از جامعه (بدن) رفتارهاي غير قابل قبول و پيشبيني سر بزند كه به نتيجه مخالف آنچه جامعه مي¬خواسته است منجر شود. اگر چنين اختلالي باشد بدن (مسولين در جامعه) هيچ سيگنالي به مغز نمي¬فرستند و مغز (دانشگاه) خيالبافي و رويابيني مي¬كند و خود را مشغول به ايجاد نوشتارهاي علمي مي¬كند بدون اينكه هيچ تصوري از مفيد بودن و كارا بودن نوشتارهاي علمي داشته باشد. مراكزي كه توليد انديشه مي¬كنند، يعني انديشكده¬ها، مي¬توانند نقش اعصاب ارتباطي بين مغز و جامعه را بازي كنند.

،علم همچون گلدكوِييست

اگر آماري از دانش¬آموختگان تحصيلات تكميلي كشور بگيريد، مي¬بينيد كه اكثر آنها فعاليتي بجز تدريس كردن آنچه آموخته¬اند ندارند. از دانش¬آموخته حقوق، اقتصاد، روانشناسي گرفته تا دانش¬آموخته مديريت، مكانيك، برق، فيزيك، شيمي، و غيره. آنچه مشخص است، اين است كه سياست آموزشي (يا همان جامعه¬شناسي كه بايد سيستم را طوري مي¬چيند تا از ظرفيت كامل هر عامل براي رشد استفاده كند) برنامه¬اي براي آنكه چرا دانش¬آموخته تربيت مي¬كند، ندارد. علم كاربردي در جامعه ندارد. تنها عده¬اي علم را همچون سكه¬ها گلد كوييست مالك مي¬شوند و سپس با تدريس علم براي سكه¬هاي خود بازاريابي مي¬كنند. اگر به اتفاق هم توليد علمي صورت گرفت، اين توليد علم نصيب گرداند¬گان اصلي گلد كوييست (در اينجا همان علم) مي¬شود كه آن طرف مرزهاي ما قرار دارند

عملگرايي در علم ،زكرياي رازي

عملگرايي در پژوهش به معني آن است كه پژوهشگر خود را محدود به مباحث نظري نكند بلكه مباحث نظري را به عمل در آورد و آنها را براي كارايي بيشتر در عمل بپروراند. داستان كتاب فارسي دوره دبستان درسي بزرگ در اين زمينه به من مي¬دهد. زكرياي رازي به دنبال كيمياگري (تبديل كردن مس به طلا) بينايي چشم¬هاي خود را از دست داد. او به پيش پزشك رفت و پزشك پس از درمان چشمها به او گفت، آنچه من مي¬كنم كيمياگري است نه آنچه تو مي¬كني. اين اتفاق در زندگي رازي تحولي ايجاد كرد و او بعد از آن با كشف الكل خدمتي بزرگ به جهانيان كرد

فرهنگ سازي براي علم

سينما مي¬تواند نقشي بزرگ در ساختن هويت علمي براي ايرانيان بازي كند. دانشگاه صنعتي شريف مي¬تواند تهيه¬كننده فيلم سينمايي افراد بزرگي چون دكتر حسابي و دكتر مجتهدي باشد. ساخت فيلمهاي جذاب سينمايي در مورد شخصيتهاي بزرگ علمي كه زحمات فراواني براي ايران كشيده¬اند نه تنها هويت علمي براي جوانان و نوجوانان ايراني كه فيلم را مي¬بينند مي¬سازد و آنها را به وطن¬پرستي فرا¬مي¬خواند بلكه به جوامع ديگر نيز ايرانيان را با فرهنگي غني معرفي مي¬كند. اگر كره جنوبي با ساختن شخصيت مودب، اجتماعي و كوشايي، چون يانگوم براي خود فرهنگ¬سازي مي¬كند، ما شخصيت¬هاي بزرگ علمي داريم كه با ساختن فيلم آنها و عرضه آن به جهان مي¬توانيم احترام جهانيان را بر¬انگيزيم و فرهنگ خود را غنا بخشيم

نوشتن

متاسفانه مشكلي كه ما ايرانيها در حال حاضر با آن روبرو هستيم اين است كه در كنار هم مي¬نشينيم و تبادل انديشه مي¬كنيم ولي هيچگاه جسارت نوشتن انديشه¬ها را به خود نمي¬دهيم. خودداري از نوشتن ريشه در فرهنگ ما ندارد. بزرگان علمي گذشته ما در نوشتن انديشه¬هاي خود كوتاهي نكردند. ابن سينا تجارب خود را نوشت. توليد علم نوشتن همين انديشه¬ها و تجارب است. علم لزوما نبايد از تجارب و انديشه¬هاي غربي نشات بگيرد. بايد انديشه¬هاي خود را بنويسيم قبل از آنكه فرار كنند. شايد ما توانايي بالفعل كردن و پرورش دادن همه آنها را نداشته باشيم به اين دليل كه زمينه كاري ما با بعضي از انديشه¬هايمان هماهنگ نيست. اما همواره فردي وجود دارد كه بتواند با خواندن انديشه ما آن را به فعل در آورد. تجارب سفرهاي خود را بنويسد يك جامعه¬شناش مي¬تواند با خواندن سفرنامه شما كشوري كه از آنان ديدن كرده¬ايد را تحليل كند. نوشتار انديشه¬اي با نوشتار پژوهشي متمايز است. براي آنكه نوشتاري انديشه¬اي بنويسيم نيازي نيست كه در آن زمينه متخصص باشيم. ذهن ما آزادانه مي¬انديشد نه لزوما متناسب با تخصص ما. ما هر روز با هزاران مورد روبرو مي¬شويم كه همسان با تخصص ما نيست، ترافيك، سياست، اقتصاد و ...، ذهن ما با هر يك از اين موارد فعال مي¬شود و گاهي ايده¬هايي براي بهبود شرايط ارايه مي¬دهد. اين ايده¬ها را بنويسيم تا در اختيار پژوهشگراني قرار گيرد كه تخصص مربوطه را دارند

سه‌شنبه ۸ ژانویهٔ ۲۰۰۸

آينده¬نگري در آموزش و پژوهش علم

يك جامعه را افراد آن مي¬سازند وآينده يك جامعه در گرو افرادي است كه در آن رشد مي¬كنند. اگر بخواهيم آيندگاني شجاع، نوآور و كوشا داشته باشيم بايد به تربيت آنان اهميت بدهيم. خانواده، مدرسه و جامعه مي¬تواند فرد را در طيفي بين بردگي و دنباله¬روي تا آزادمنشي و نوآروي تربيت كند. خانواده¬ها توتاليته آيندگاني پيرو و برده تربيت مي¬كنند و خانواده¬هايي كه آزادمنشانه فرزندان خود را تربيت مي¬كنند آيندگاني خلاق و شجاع بار مي¬آورند. مديران و پدراني كه براي كاسته نشدن از قدرت خود فرزندان و مردم را به بردگي خوي مي¬دهند، اصلي¬ترين عاملاني هستند كه سبب مي¬شوند آيندگان ما در استعمار و بردگي كشور¬هاي ديگر باقي بمانند. بايد توجه داشت فردي كه اكنون هشت ساله است نيروي كار فعال جامعه در 15 سال آينده است. او بايد خلاق باشد. جامعه¬شناس كنوني بايد براي تامين شغل و زندگي آينده او برنامه¬ريزي داشته باشد. فردي كه اكنون 25 سال دارد در 20 سال آينده در بدنه مديريت كشور قرار دارد، و فردي كه در حال حاضر 35 ساله است در 20 ساله آينده در راهبري كشور قرار مي¬گيرد. پس ما اكنون در حال تربيت همزمان نيروي كار، مديران، و رهبران آينده جامعه هستيم. بايد آنها را با توجه به شرايط آينده نه شرايط كنوني تربيت كنيم. آموزش و پرداختن به نظريه¬هايي كه پايان عمر خود را سپري مي¬كنند تلف كردن نيروهاي متعلق به آينده است. مثلا فرض كنيد كه در دوره تلگراف هستيم و به آيندگان خود نيز تلگراف را مقدس جلوه داده و به عنوان انتهاي توانايي بشري معرفي كرده¬ايم. فرض كنيد با گذر 20 سال اينترنت دنيا را فرا گيرد. دانش و تخصصي كه آيندگان ما دارند هيچ ارزشي نخواهد داشت.

آفرينندگي در علم

مي¬توان فرايند توليد علم را به دو بخش اساسي تقسيم كرد. 1. آفرينندگي 2. پرورندگي. در فرايند آفرينندگي فرد (يا گروه علمي) به جهان اطراف خود نگاه مي¬كند و به دنبال آن است كه يك ساختار طبيعي، انساني، يا ذهني را به زبان علمي بيان كند. در فرايند پرورندگي فرد (يا گروه علمي) به دنبال پرورش ايده بيان شده است. در اينجاست كه بر مبناي آفرينندگي آغازين تعداد قابل توجهي نوشتارهاي علمي به منظور پروراندن نوشته مي¬شود. اگر خيلي خوشبينانه نگاه كنيم در جامعه علمي ما آنچه از توليد علم صورت مي¬گيرد پرورندگي انديشه¬هايي است كه توسط جامعه علمي خودمان بيان نشده است. با آنكه بخش دوم توليد علم، پرورندگي، كم¬ارزشتر از آفرينندگي نيست ولي در ادامه، من به آفرينندگي مي¬پردازم. در آموختن علم مي¬توان از ديگران پيروي كرد ولي آفرينش علم و دانش پيروي¬پذير نيست. براي اين منظور به يك بستر آزاد براي انديشيدن، ذهني شجاع كه بردگي را نپذيرفته است و به خود ايمان دارد، و دور از اسارت و جهت¬هاي حاكم بر جامعه است نياز داريم. همواره، افرادي مي¬توانند باشند كه از بهره هوشي بيشتري از ما برخوردارند. اما اين نمي¬تواند دليلي باشد كه ما از آنها موفق¬تر نباشيم. موفقيت نتيجه عوامل زيادي چون تلاش، آزادمنشي، خوب¬خواهي، راست¬خواهي، جزمي فكر نكردن وانديشه را به اسارت نظريه¬هاي موجود در نياوردن است. افراد در استعداد¬ها و تواناييهاي كه دارند متفاوتند. هر فرد با احترام به استعدادها و تواناييهاي خود، و پيروي نكردن از توانايي¬هاي ديگران كه در او نيست، مي¬تواند آنها را به شكوفايي برساند. براي آفرينندگي نبايد تجارب خود را به موقعيتهاي خاص محدود كنيم. در برابر يك نظريه موجود سوالهايي كه با چرا و چگونه شروع مي¬شوند را از خود بپرسيم نه آنكه تنها جريان مستقيم نظريه را دنبال كنيم. براي افكار خود، خصوصا انديشه¬هاي غير معمول احترام قايل شويم. نسبت به تفاوتهاي خود با افراد و جوامع ديگر احترام قايل باشيم. مثلا لزومي ندارد سعي كنيم همانند ديگران باشيم تا به موفقيت برسيم. شايد اين تفاوت ما است كه سيستمي چند عاملي هستيم كه نظم¬پذيري¬اش با جامعه هاي ديگر به كلي متمايز است. بايد به خصوصيات جامعه خود احترام بگذاريم و يك نظريه سيستم اجتماعي چند عامليي طراحي كنيم كه اين خصوصيات را تبديل به فرصت مي¬كند. لزوما نظريه¬هاي اجتماعي كشور¬هاي ديگر كارگشاي ما نيست. يك تفاوت مي¬تواند عامل شكوفايي باشد، موفقيت به فعل رساندن همين تفاوتهاي فردي واجتماعي است نه تقليد كردن تواناييهاي فرد يا جامعه¬اي كه در حال حاضر موفق است. ذهن را بايد آزاد بگذاريم تا تمام انديشه¬هاي خود را ببارد. به جاي تلاش فوري براي حل يك پرسش به آفرينش فرضيه¬هاي جديد در حول و حوش آن و آزمودن آنها بپردازيم. در خواندن يك مطلب فقط از خود نپرسيم كه نويسنده چه مي¬گويد، سعي كنيم آن را در دنياي واقعي رديابي كنيم و مثالي واقعي براي آن بيابيم. علمي كه براي آن مدلي واقعي وجود نداشته باشد هيچ ارزشي ندارد. و دانشمندي كه نتواند براي علمش مدل واقعي ارايه دهد خيالباف است نه دانشمند. نبوغ لزوما برقراي يك نظام پيچيده نيست. اين اشتباهي است كه اغلب افراد هنگامي كه مي¬خواهند نوآوري كنند انجام مي¬دهند. نبوغ نگاهي تازه و از زاويه¬اي جديد به يك پرسش است، كه مي¬تواند به نظريه كاراتري منجر شود. ارزش يك رشته يا گرايش علمي به سختي و پيچيدگي آن نيست بلكه به كارايي و نتايج آن است. خوب است كه پژوهشگر از پژوهش¬كردن لذت ببرد ولي كودكانه است كه براي لذت بردن پژوهش كند. پژوهشگري كه براي ارضاي كنجكاوي مقدس خود تنها به حل مسايل مبارزه طلبانه (challenging-problems) دل خوش مي¬كند، فرصت و مجال انديشه¬هاي نو را از خود مي¬گيرد. پرسش سختي كه كارايي اندكي داشته باشد از ارزش پايين¬تري نسبت به پرسش ساده¬اي دارد كه از كارايي زيادتري برخوردار است. اگر براي پرسشي راه¬حل پيچيده¬اي يافتيم بايد شك كنيم كه پرسش را درست فهميده¬ايم. شايد بايد با نبوغ (يعني نگاهي تازه به پرسش) راهي تازه را امتحان كنيم.

هويت علمي ايرانيان

اگر هم اكنون از يك ايراني در هر جاي جهان بخواهيد كه نام چند تن از بزرگان تاريخي ايران رانام ببرد، او به احتمال بالايي نام يكي از شعراي بزرگ ايراني چون مولوي،حافظ، و سعدي را مي¬برد. در اين ميان گويي ايران هيچ دانشمند و بزرگي در حيطه علم ودانش ندارد. به اين ترتيب هويت يك ايراني به طور افراطي بر عرفان و صوفي¬گري بنا شده¬است. با تمام احترامي كه براي اين بزرگان داريم، بايد به سويي برويم كه يك ايراني در برابر اين پرسش نام دانشمندان علمي چون ابن¬سينا، بوزجاني، خوارزمي، سهروردي، ابوريحان بيروني، زكرياي رازي، و ... را نيز در كنار نام شاعران بياورد. آيا مي¬دانيد كه يكي از حفره¬هاي كره ماه به نام بوزجاني ثبت شده است، يا مي¬دانيد كه در همين چند سال اخير چندين مقاله علمي جهاني در مورد كارهاي ابن¬سينا نوشت شده است. ما هيچ حركتي براي ساختن هويتي علمي بر شانه¬هاي بزرگان علمي خود صورت نداده¬ايم. بي¬دليل نيست كه جامعه ما از علم بيگانه و دانشمندان ما نيز در سرگرداني به پذيرش برتري غرب در زمينه علمي سر مي¬نهند. ما به بزرگان علمي ايراني نپرداخته¬ايم. هيچ اشكالي ندارد اگر كتاب قانون ابن¬سينا به تعداد نسخ بالا و زباني ساده و به ارزاني قيمت ديوان حافظ منتشر شود. من خود هنوز يك كتاب در بازار كتاب انقلاب از بزرگان علمي ايران به چشم نديده¬ام. درست است كه نظريه¬هاي جديدتري در حال حاضر وجود دارد ولي اين به معني آن نيست كه نظريات علمي ابن¬سينا و سهروردي از ارزش ساقط شده¬اند. چاپ كتابهاي اين بزرگان مي¬تواند آغازي براي هويت¬بخشي علمي به ايرانيان باشد. با آنكه شاعران بزرگي چون مولوي و حافظ بسيار قابل احترامند و نقش بزرگي در هويت ايراني دارند، ولي بايد سياست كنوني ما براي پيشرفت آن باشد كه عدم توجه به دانشمندان علمي عملگراي ايراني را به توجه و فرهنگ تبديل كنيم

توزيع نخبگان ،اهميت علوم انساني

در هر نسل از جامعه همواره تعدادي افراد با تواناييهاي قابل ملاحظه وجود دارد كه سيستم بايد از هدر رفتن توانايي آنها جلوگيري كند. سيستم بايد بتواند نخبگان را به نسبت¬هاي مورد نياز بين علوم¬انساني، علوم¬پايه، فني، و پزشكي توزيع كند. اگر اين توزيع به طور مناسب صورت نگيرد آنگاه جامعه با بحراني عظيم براي مدت زماني طولاني روبرو خواهد بود. بايد پاسخي در حال حاضر باشد كه ما در آينده چه تعدادي از نخبگانمان بايد سياستمدار، چه تعداد جامعه¬شناس، روانشناس¬، رياضيدان، فيزيكدان، اقتصادان، حقوقدان، مهندس، وپزشك بشوند.اگر با مد كردن پزشكي و مهندسي اكثر نخبگان نسل كنوني را به اشتباه تنها در اين دو گرايش علمي جمع كنيم. و با يك بي¬فرهنگي بزرگ رشته¬هاي علوم¬انساني را بي¬¬ارزش جلوه دهيم نمي¬توانيم به تعداد كافي نخبگاني مطرح را در رشته¬هاي چون حقوق، اقتصاد و علوم¬اجتماعي جذب كنيم. به علت نداشتن نخبگان در اين سه زمينه ما نمي¬توانيم زندگي اجتماعي مناسبي را براي نخبگان علوم¬پايه، فني و پزشكي فراهم كنيم و اين سبب مهاجرت آنها به نقاطي از جهان مي¬شود كه نخبگان علوم¬انساني آنجا توانسته¬اند اجتماع و جامعه مناسبي را براي زندگي فراهم كنند. توجه كنيد كه هميشه مي¬توان متخصص¬هايي در گرايش¬هاي علوم¬پايه، فني و پزشكي به كشور وارد كرد، اما هيچگاه نمي¬توان متخصص خارجي حقوق، اقتصاد و علوم¬اجتماعي به كشور وارد كرد. اينكه رييس سازمان فضايي آمريكا (ناسا) ايراني باشد براي ايالات متحده قابل پذيرش است اما ايالت متحده هيچگاه نمي¬پذيرد كه رييس بانك مركزي يا ايده¬يولوگ اجتماعي¬اش يك ايراني باشد. ما نيز به همين ترتيب اينكه مهندسي كه در ايران خودرو كار مي¬كند يك انگليسي باشد برايمان قابل پذيرش است ولي هيچگاه نمي¬توانيم يك جامعه¬شناس يا اقتصاددان يا يك فيلسوف انگليسي را در كشور بكار گيريم. بي ارزش دانستن رشته¬هاي علوم¬انساني در چند دهه اخير ما را به جايي رسانده است كه نسبت متخصصان نخبه در اين رشته¬ها به اندازه نياز جامعه نباشد. وقتي به راهنمايان رشته¬اي در دبيرستانها مراجعه كنيد مي¬بينيد كه آنها به كودكانه¬ترين روش دانش¬اموزان با معدلهاي پايين را به رشته¬ علوم¬انساني هدايت مي¬كنند و افراد با معدلهاي بالا را به رشته¬ رياضي-فيزيك تشويق مي¬كنند اگر يك مهندس اشتباه كند يك اتوموبيل آتش مي¬گيرد ولي اگر كشوري جامعه¬شناس نداشته باشد و سياست¬گذار اجتماعي اشتباه كند