لبخند

من در شاد کردن ناتوان مي مانم. چگونه مي توان انساني را اميد داد، و هنگامهء او را از خشنودي پر ساخت. من ناتوان مي مانم. در اين ميان، به ياد بوداي گرانقدر مي افتم. به راستي، آري به راستي، چگونه مي توان انسان را از رنج و درد رهانيد؟ آوردن یک لبخند بر لبان کسي که مي داند همه چيز گذراست، کاري بس دشوار است.
کاش پياله شرابي بودم، به نگاه مفتي نجس! اما شادي آور. کاش قرص استامينوفن کدئيني بودم، يا دلقکي بودم که همه با ديدنش، او را دست مي انداختند، اما تنها براي لحظه اي ، انسان را، آري انسان را، از رنج بودن مي رهانيدم.
در چشمانش مي نگرم. هر روز که مي گذرد، بيشتر مي فهمد، که آنچه در ذهن دارد با آنچه در عين است همخوان نيست. جيغ و فرياد هم کمکي نمي کند.
به من نگاه مي کند، چشم به راه يک پاسخ. او مرا خدايي مي داند که مي تواند عين را همخوان با ذهن بيافريند، و من زير نگاه هاي او خرد مي شوم. آيا بايد به او بگويم که من خدا نيستم و قادر مطلق ممتنع الوجود است.
دوست من، همزاد من! اگر ز باده مستي خوش باش. انگار که نيستي چو هستي خوش باش.
پس از نوشيدن چند جام رو به من مي کند و مي گويد: من شادم، اما گويي شراب بر تو کارا نيست.

2 comments:

نسرین گفت...

شما به هزار گونه خوبید اما آنگاه که خوب نیستید بدنیستید.کاشکی می توانستم هر آنچه را اینجاست با خود ببرم،اما چگونه؟بسیار چیزها در دلم هست که نا گفته مانده زیرا که نمی توانم راز ژرف درونم را بر زبان بیاورم.
می توانی این دریای آگاهی را خدا بنامی. می توانی حقیقت،روشنی، نیروانا،دائو،دارما بنامی اش .بستگی به این دارد که چگونه بنوشی،به نوشیدنی بستگی ندارد، به نوشنده بسته است. من آب را با شراب مخلوط نمی کنم بلکه آب را با آب مخلوط می کنم وآن موثر می افتد.
آیا من فانوسم را خالی وخاموش بالا خواهم برد؟

فریبا گفت...

کفاره شراب‌خوری‌های بی‌حساب
هشیار در میانه‌ی مستان نشستن است

صائب