چون می بینمت، گام هایم را وا می گذارم تا پیشی بگیرند از اندیشه ام.
آنها پیشی می گیرند، و هنوز گاهی نگذشته! خویشتن را در تو می یابم، که تشنه وار به لبانت چشم دوخته است.
زنگ می زنی که می آیم، و من خود را می آرایم، تا بی پیرایه میزبانت باشم.
می گویی: می آیم تا با هم، تنهایی را دلواپس، در گوشه دیوار همراه با لباسهایمان رها کنیم.
به بازار می روم؛ و در آن هم همه؛ در پی چیزی هستم، تا هم تو را بشاید و هم انحنایی که از آن می سرایی را.
بر می گردم، پیاده رو رنگی دیگر دارد، مردم هم! رنگشان رنگ هیچ فصلی نیست. رنگ 32 سالگیست که تو آن را از پس حریری توری، در هنگامه نوشیدن چای نظاره می کنی.
زنگ می زنم. در باز می شود، به تو می خندم، که چه کودکانه اندیشه ات را وانهاده ای تا از واقعیت رویا سازد!
0 comments:
ارسال يک نظر